رفتن گرگ و روباه در خدمت شير به شكار
( ( 3013 ) ) شير گرگ و روبهى بهر شكار
رفته بودند از طلب در كوهسار
( ( 3015 ) ) كآن سه با هم اندر آن صحراى ژرف
صيدها گيرند بسيار و شگرف
( ( 3014 ) ) تا به پشت همدگر از صيدها
سخت بر بندند بار و قيدها
( ( 3016 ) ) گر چه ز ايشان شير نر را ننگ بود
ليك كرد اكرام و همراهى نمود
( ( 3017 ) ) اين چنين شه را ز لشكر زخمت است
ليك همره شد جماعت رحمت است
( ( 3018 ) ) همچنين مه را ز اختر ننگهاست
او ميان اختران بهر سخاست
( ( 3019 ) ) امر شاورهم پيمبر را رسيد
گر چه رايش را نبد رايى مزيد
( ( 3020 ) ) در ترازو جو قرين زر شده است
نى از آن كه جو چو زر گوهر شده است
( ( 3021 ) ) روح قالب را كنون همره شده است
مدتى سگ حارس درگه شده است
( ( 3022 ) ) چون كه رفتند آن جماعت سوى كوه
در ركاب شير با فر و شكوه
( ( 3023 ) ) گاو كوهى و بز و خرگوش زفت
يافتند و كار ايشان پيش رفت
( ( 3024 ) ) هر كه باشد در پى شير حراب
كم نيايد روز و شب او را كباب
( ( 3025 ) ) چون ز كه در بيشه آوردندشان
كشته و مجروح و اندر خون كشان
( ( 3026 ) ) گرگ و روبه را طمع بُد اندر آن
كه رود قسمت به عدل خسروان
( ( 3027 ) ) عكس طمع هر دوشان بر شير زد
شير دانست آن طمعها را سند
( ( 3028 ) ) هر كه باشد شير اسرار و امير
او بداند هر چه انديشد ضمير
( ( 3029 ) ) هين نگه دار اى دل انديشه خو
دل ز انديشهء بدى در پيش او
( ( 3030 ) ) داند و خر را همىراند خموش
بر رخت خندد براى روى پوش
( ( 3031 ) ) شير چون دانست آن وسواسشان
وانگفت و داشت آن دم پاسشان
( ( 3032 ) ) ليك با خود گفت بنمايم سزا
مر شما را اى خسيسان گدا
( ( 3033 ) ) مر شما را بس نيامد راى من ؟
ظنتان اين است در اعطاى من ؟
( ( 3034 ) ) اى وجود رايتان از راى من
از عطاهاى جهان آراى من