تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢

در صفت پير و مطاوعت كردن با او

گر چه جسمت نازك است و بس نزار بر نمىآيد جهان را بىتو كار ( ( 2935 ) ) گر چه جسم نازكت را زور نيست ليك بىخورشيد ما را نور نيست ( ( 2936 ) ) گر چه مصباح و زجاجه گشته اى ليك سر خيل دل و سر رشته اى ( ( 2937 ) ) چون سر رشته به دست و كام توست درّه هاى عقد دل ز انعام توست ( ( 2938 ) ) بر نويس احوال پير راه دان پير را بگزين و عين راه دان ( ( 2939 ) ) پير تابستان و خلقان تير ماه خلق مانند شبند و پير ماه ( ( 2940 ) ) كرده‌ام بخت جوان را نام پير كاو ز حق پير است نز ايّام پير ( ( 2941 ) ) او چنان پير است كش آغاز نيست با چنان درّ يتيم انباز نيست ( ( 2942 ) ) خود قوىتر مىبود خمر كهن خاصه آن خمرى كه باشد من لدن خود قوىتر مىشود خمر قديم اين كهنتر بهتر اى شيخ عليم ( ( 2943 ) ) پير را بگزين كه بىپير اين سفر هست بس پر آفت و خوف و خطر ( ( 2944 ) ) آن رهى كه بارها تو رفته اى بىقلاورز اندر آن آشفته اى ( ( 2945 ) ) پس رهى را كه نرفتستى تو هيچ هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ هر كه او بىمر شدى در راه شد او ز غولان گمره و در چاه شد ( ( 2946 ) ) گر نباشد سايهء پير اى فضول بس تو را سر گشته دارد بانك غول ( ( 2947 ) ) غولت از راه افكند اندر گزند از تو داهىتر در اين ره بس بُدند ( ( 2948 ) ) از نبى بشنو ضلال رهروان كه چسان كرد آن بليس بد روان ( ( 2949 ) ) صد هزاران ساله راه از جاده دور بردشان و كردشان ز ادبار عور ( ( 2950 ) ) استخوانهاشان ببين و مويشان عبرتى گير و مران خر سويشان ( ( 2951 ) ) گردن خر گير و سوى راه كش سوى رهبانان و رهدانان خوش ( ( 2952 ) ) هين مهل خر را و دست از وى مدار ز انكه عشق اوست سوى سبزه زار ( ( 2953 ) ) گر يكى دم تو به غفلت وا هليش او رود فرسنگها سوى حشيش