در صفت پير و مطاوعت كردن با او
گر چه جسمت نازك است و بس نزار
بر نمىآيد جهان را بىتو كار
( ( 2935 ) ) گر چه جسم نازكت را زور نيست
ليك بىخورشيد ما را نور نيست
( ( 2936 ) ) گر چه مصباح و زجاجه گشته اى
ليك سر خيل دل و سر رشته اى
( ( 2937 ) ) چون سر رشته به دست و كام توست
درّه هاى عقد دل ز انعام توست
( ( 2938 ) ) بر نويس احوال پير راه دان
پير را بگزين و عين راه دان
( ( 2939 ) ) پير تابستان و خلقان تير ماه
خلق مانند شبند و پير ماه
( ( 2940 ) ) كردهام بخت جوان را نام پير
كاو ز حق پير است نز ايّام پير
( ( 2941 ) ) او چنان پير است كش آغاز نيست
با چنان درّ يتيم انباز نيست
( ( 2942 ) ) خود قوىتر مىبود خمر كهن
خاصه آن خمرى كه باشد من لدن
خود قوىتر مىشود خمر قديم
اين كهنتر بهتر اى شيخ عليم
( ( 2943 ) ) پير را بگزين كه بىپير اين سفر
هست بس پر آفت و خوف و خطر
( ( 2944 ) ) آن رهى كه بارها تو رفته اى
بىقلاورز اندر آن آشفته اى
( ( 2945 ) ) پس رهى را كه نرفتستى تو هيچ
هين مرو تنها ز رهبر سر مپيچ
هر كه او بىمر شدى در راه شد
او ز غولان گمره و در چاه شد
( ( 2946 ) ) گر نباشد سايهء پير اى فضول
بس تو را سر گشته دارد بانك غول
( ( 2947 ) ) غولت از راه افكند اندر گزند
از تو داهىتر در اين ره بس بُدند
( ( 2948 ) ) از نبى بشنو ضلال رهروان
كه چسان كرد آن بليس بد روان
( ( 2949 ) ) صد هزاران ساله راه از جاده دور
بردشان و كردشان ز ادبار عور
( ( 2950 ) ) استخوانهاشان ببين و مويشان
عبرتى گير و مران خر سويشان
( ( 2951 ) ) گردن خر گير و سوى راه كش
سوى رهبانان و رهدانان خوش
( ( 2952 ) ) هين مهل خر را و دست از وى مدار
ز انكه عشق اوست سوى سبزه زار
( ( 2953 ) ) گر يكى دم تو به غفلت وا هليش
او رود فرسنگها سوى حشيش