پس مىتوان گفت : پديده هايى كه از « من » صادر مىگردد با خود « من » هم سنخ مىباشد و در آن مقام تضاد و اختلافى قابل تصور نيست بلكه اين تضادها و اختلافات از موقعى شروع مىشود كه حقايق صادره از « من » در پهنهء طبيعت گسترده يا با نمودهاى طبيعت در هم مىآميزد . ناگفته نماند كه اين واحد با اصطلاحات مختلفى تعبير مىشود ، مانند روح كل ، عقل كل . . . و غير ذلك ، اما سبب بروز زشتى و زيباييها چيست ؟ در مباحث گذشته در تفسير بيت :
چون كه بىرنگى اسير رنگ شد
موسيى با موسيى در جنگ شد
توضيح داديم . خود جهان آن يك كس است و باقيان جمله اتباع و طفيلند اى فلان
اين است خليفة الله در روى زمين
افراد بىشمارى در مقابل اين مسئله حيران و سر گردان گشتهاند كه چگونه خداوند ميلياردها ميليارد افراد انسانى را مىآفريند ، با اين حال در هر دورانى شايد بجز گروه انگشت شمارى از ميان اين همه نفوس بىشمار به هدف اصلى زندگانى نمىرسند و نمىتوانند به عنوان انسانى كه هدف خداوند از خلقت آدميان است معرفى شوند ؟ بلى اين مسئله از نظر سطحى بسيار جالب به نظر مىآيد و اين سؤال شايد براى اغلب افراد مطرح مىشود . گروهى با توجه بنا چيزى معلومات انسانى مىگويند :
خداوندا ما در بارهء هدف تو از خلقت انسانها چيزى نمىدانيم . گروه ديگرى هستند كه اين جهالت خود را به صورت اشكال و اعتراض در آورده مىگويند :
يكى از دو صورت ممكن است تحقق داشته باشد : يا خدايى وجود ندارد . يا اگر خدايى وجود دارد روى اين انسانها كه اين همه شعر و تمجيد در بارهء آنها مىگوييم كوچكترين محاسبهاى نداشته است و آن اصالت و شرافت را كه به انسان قائل هستيم انكار مىكنند .
جلال الدين در اين ابيات به مطلبى اشاره مىكند كه تقريباً مىتواند پاسخى شايسته