ماجراى مرد نحوى در كشتى با كشتيبان
( ( 2835 ) ) آن يكى نحوى به كشتى در نشست
رو به كشتيبان نمود آن خود پرست
( ( 2836 ) ) گفت هيچ از نحو خواندى گفت لا
گفت نيم عمر تو شد بر فنا
( ( 2837 ) ) دل شكسته گشت كشتيبان ز تاب
ليك آن دم گشت خاموش از جواب
( ( 2838 ) ) باد كشتى را به گردابى فكند
گفت كشتيبان بدان نحوى بلند
( ( 2839 ) ) هيچ دانى آشنا كردن ؟ بگو
گفت نى از من تو سبّاحى مجو
( ( 2840 ) ) گفت كل عمرت اى نحوى فناست
ز انكه كشتى غرق در گردابهاست
( ( 2841 ) ) محو مىيابد نه نحو اينجا بدان
گر تو محوى بىخطر در آب ران
( ( 2842 ) ) آب دريا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دريا كى رهد ؟
( ( 2843 ) ) چون به مردى تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
( ( 2844 ) ) اى كه خلقان را تو خر مىخوانده اى
اين زمان چون خر بر اين يخ مانده اى
( ( 2845 ) ) گر تو علامهء زمانى در جهان
نك فناى اين جهان بين اين زمان
( ( 2846 ) ) مرد نحوى را از آن در دوختيم
تا شما را نحو محو آموختيم
( ( 2847 ) ) فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در كم آمد يا بى اى يار شگرف ( 1 ) ( ( 2848 ) ) آن سبوى آب دانشهاى ماست
و ان خليفه دجلهء علم خداست
( ( 2849 ) ) ما سبوها پر به دجله مىبريم
گرنه خر دانيم ما خود را خريم
( ( 2850 ) ) آن عرب بارى بدان معذور بود
كو ز دجله غافل و بس دور بود
( ( 2851 ) ) گر ز دجله با خبر بودى چو ما
او نبردى آن سبو را جا به جا
( ( 2852 ) ) بلكه از دجله اگر واقف بدى
آن سبو را بر سر سنگى زدى
آن سبوى تنگ پر ناموس و رنگ
شد حجاب بحر آن را زن به سنگ
هامش
( 1 ) كم آمد اصطلاحى است كه در مرگ ارادى يا طبيعى به كار مىبرند . مقصود جلال الدين اين است كه بىپايگى علوم حرفهاى موقع مرگ ارادى ( گذشتن از نمودهاى ماده و حيات حيوانى ) يا مرگ طبيعى روشن خواهد شد . .