تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣

هيچ گونه جاى ترديد نيست كه انسان در روشهاى زندگانيش تابع طرز تفكرات و وجدانى است كه براى خود تهيه كرده است ، به عبارت ديگر فرمانده تمام موجوديت انسان از مغز او سرچشمه مىگيرد كه خود كارگرى از مقام والاى شخصيت خود است . انسان هر گونه دستور دريافتى را كه شخصيت انسانى در بارهء واقعيات زندگانى يا بايستگىهاى آن مطابق عناصر تشكيل دهنده اش تشخيص مىدهد ، مغز انسانى مطابق همان درك و تشخيص در بارهء موجوديت انسان فرمان صادر مىكند . پس در حقيقت اگر بخواهيم حركات جسمانى و معنوى يك انسان را بشناسيم بايستى شخصيت و مغز او را درك كنيم و بدون درك شخصيت و فعاليتهاى عقلانى و وجدانى او به هيچ وجه راهى براى شناخت حقيقى يك فرد در دسترس نخواهيم داشت . رهبران جوامع خواه رهبر روحانى يا رهبر اجتماعى و سياسى تقريباً شبيه به شخصيت يك فرداند كه در عين فرديت مىتوانند معرف وضع اجتماعى خويش بوده باشند . زيرا سلطه‌اى كه در رهبر وجود دارد مىتواند هر فرد و طبقه‌اى را مطابق ديدگاه خود در زندگانى رنگ آميزى كند . اين تشبيه را سموئيل اسمايلز هم بيان مىكند و مىگويد : « مردان نابغه در جامعه به منزلهء نيروى تعقل و تفكر هستند ، صاحبان اخلاق به منزلهء روح و وجدان آن » ( 1 ) اگر ميان وجدان و تعقل يك فرد هماهنگى نباشد وضع روانى آن فرد مختل گشته ، در نتيجه موجوديت انسان قابل تفسير منطقى نخواهد بود . همچنين هنگامى كه شخصيتهاى اجتماعى كه افراد رنگ موجوديت خود را از آنها مىگيرند هماهنگى نداشته باشند ، آن اجتماع از نظر هدف و انتخاب وسيله هرگز قابل تفسير و اصلاح نخواهد بود .

هامش
( 1 ) اخلاق ، سموئيل اسمايلز ، ص 8 . .