تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥

در بيان آن كه عاشق دنيا بر مثال عاشق ديواريست كه بر او آفتاب تافته و جهد نكرد تا فهم كند كه از آن تاب از ديوار نيست از آفتاب است از آسمان چهارم است . لاجرم كلى بر ديوار نهاد و چون پرتو آفتاب به آفتاب پيوست او محرومم ماند « و حيل بينهم و بين ما يشتهون »

( ( 2801 ) ) عاشقان كل نه اين عشاق جزو ماند از كل هر كه شد مشتاق جزو ( ( 2802 ) ) چون كه جزوى عاشق جزوى شود زود معشوقش به كلّ خود رود ( ( 2803 ) ) ريش گاو و بندهء غير آمد او غرقه شد كف در ضعيفى در زد او ( ( 2804 ) ) نيست حاكم تا كند تيمار او كار خواجهء خود كند يا كار او ( ( 2805 ) ) فازن بالحره پى اين شد مثل فاسرق الدرة بدين شد منتقل ( ( 2806 ) ) بنده سوى بنده شد او ماند زار بوى گل شد سوى گل او ماند خار همچو آن ابله كه تاب آفتاب ديد بر ديوار و حيران شد شتاب عاشق ديوار شد كاين با ضياست بىخبر كاين عكس خورشيد سماست چون به اصل خويش پيوست آن ضيا ديد ديوار سيه مانده به جا ( ( 2807 ) ) او بمانده دور از مسلوب خويش سعى ضايع رنج باطل پاى ريش ( ( 2808 ) ) همچو صيّادى كه گيرد سايه اى سايه كى گردد و را سرمايه‌اى ؟ ( ( 2809 ) ) سايهء مرغى گرفته مرد سخت مرغ حيران گشته بر شاخ درخت ( ( 2810 ) ) كاين مدّمغ بر كه مىخندد عجب ؟ اينت باطل اينت پوسيده سبب ( ( 2811 ) ) ور تو گويى جزو پيوستهء كل است خار مىخور خار مقرون گل است ( ( 2812 ) ) جزو يك رو نيست پيوسته به كل ور نه خود باطل بدى بعث رسل ( ( 2813 ) ) چون رسولان از پى پيوستناند پس چه پيوندندشان چون يك تناند ( ( 2814 ) ) اين سخن پايان ندارد اى غلام ز انكه جرّى سخت دارد اين كلام