در بيان آن كه عاشق دنيا بر مثال عاشق ديواريست كه بر او آفتاب تافته و جهد نكرد تا فهم كند كه از آن تاب از ديوار نيست از آفتاب است از آسمان چهارم است . لاجرم كلى بر ديوار نهاد و چون پرتو آفتاب به آفتاب پيوست او محرومم ماند « و حيل بينهم و بين ما يشتهون »
( ( 2801 ) ) عاشقان كل نه اين عشاق جزو
ماند از كل هر كه شد مشتاق جزو
( ( 2802 ) ) چون كه جزوى عاشق جزوى شود
زود معشوقش به كلّ خود رود
( ( 2803 ) ) ريش گاو و بندهء غير آمد او
غرقه شد كف در ضعيفى در زد او
( ( 2804 ) ) نيست حاكم تا كند تيمار او
كار خواجهء خود كند يا كار او
( ( 2805 ) ) فازن بالحره پى اين شد مثل
فاسرق الدرة بدين شد منتقل
( ( 2806 ) ) بنده سوى بنده شد او ماند زار
بوى گل شد سوى گل او ماند خار
همچو آن ابله كه تاب آفتاب
ديد بر ديوار و حيران شد شتاب
عاشق ديوار شد كاين با ضياست
بىخبر كاين عكس خورشيد سماست
چون به اصل خويش پيوست آن ضيا
ديد ديوار سيه مانده به جا
( ( 2807 ) ) او بمانده دور از مسلوب خويش
سعى ضايع رنج باطل پاى ريش
( ( 2808 ) ) همچو صيّادى كه گيرد سايه اى
سايه كى گردد و را سرمايهاى ؟
( ( 2809 ) ) سايهء مرغى گرفته مرد سخت
مرغ حيران گشته بر شاخ درخت
( ( 2810 ) ) كاين مدّمغ بر كه مىخندد عجب ؟
اينت باطل اينت پوسيده سبب
( ( 2811 ) ) ور تو گويى جزو پيوستهء كل است
خار مىخور خار مقرون گل است
( ( 2812 ) ) جزو يك رو نيست پيوسته به كل
ور نه خود باطل بدى بعث رسل
( ( 2813 ) ) چون رسولان از پى پيوستناند
پس چه پيوندندشان چون يك تناند
( ( 2814 ) ) اين سخن پايان ندارد اى غلام
ز انكه جرّى سخت دارد اين كلام