تعيين كردن زن طريق طلب روزى شوى خود را و قبول او
( ( 2684 ) ) گفت زن نك آفتابى تافته است
عالمى زو روشنايى يافته است
( ( 2685 ) ) نايب رحمان خليفهء كردگار
شهر بغداد است از وى چون بهار
( ( 2686 ) ) گر بپيوندى بدان شه شه شوى
سوى هر ادبار تا كى مىروى
( ( 2687 ) ) دوستى مقبلان چون كيميا است
چون نظرشان كيميايى خود كجاست ؟
( ( 2688 ) ) چشم احمد بر ابو بكرى زده
او ز يك تصديق صديق آمده
( ( 2689 ) ) گفت من شه را پذيرا چون شوم ؟
بىبهانه سوى او من چون روم ؟
( ( 2690 ) ) نسبتى بايد مرا يا حيلتى
هيچ پيشه راست شد بىآلتى ؟
( ( 2691 ) ) همچو مجنونى كه بشنيد از يكى
كه مرض آمد به ليلى اندكى
( ( 2692 ) ) گفت آوه بىبهانه چون روم
ور بمانم از عيادت چون شوم ؟
( ( 2693 ) ) ليتنى كنت طبيباً حاذقاً
كنت أمشي نحو ليلى شائقاً
( ( 2694 ) ) قل تعالوا گفت حق ما را بدان
تا بود شرم اشكنى ما را نشان
( ( 2695 ) ) شبپران را گر نظر و آلت بدى
روزشان جولان و خوش حالت بدى
( ( 2696 ) ) گفت چون شاه كرم ميدان رود
عين هر بىآلتى ، آلت شود
( ( 2697 ) ) ز انكه آلت دعوى است و هستى است
كار در بىآلتى و پستى است
( ( 2698 ) ) گفت كى بىآلتى سودا كنم
تا نه من بىآلتى پيدا كنم
( ( 2699 ) ) پس گواهى بايدم بر مفلسى
تا شهم رحمى كند در مفلسى
( ( 2700 ) ) تو گواهى غير گفتوگو و رنگ
وانما تا رحم آرد شاه شنگ
( ( 2701 ) ) كاين گواهى كه ز گفت و رنگ بد
نزد آن قاضى القضاة آن جرح شد
پس گواهى ز اندرون مىبايدم
نى گواهىّ برون مىبايدم
( ( 2702 ) ) صدق مىبايد گواه حال او
تا بتابد نور او بىقال او
( ( 2703 ) ) گفت زن صدق آن بود كز بود خويش
پاك برخيزى تو از مجهود خويش