را درك مىكنيم يعنى به « من » خويش آگاهى پيدا مىكنيم ؟ مانند اين كه با چشمان خود بدون وسيلهء آيينه يا چيز ديگر چشمان خود را ببينيم به اضافهء اين كه همين مغز ما است كه مىتواند بىنهايتها را تصور كند . آيا اين بىنهايتها واقعاً داراى نمود و شكل فيزيكى هستند ؟ اگر چنين باشد كه بىنهايت نخواهند شد .
مگر اين فعاليت قلبى ما نيست كه محبت جهانى را در دل احساس مىكنيم بدون اين كه اين محبت جهانى كوچكترين تغييرى در كميت و كيفيت قلب به ما بدهد .
خلاصه با نظر به فعاليتهاى شگفت انگيز مغز و قلب مىتوانيم اين حقيقت را قبول كنيم كه نيروى عقلانى و قلبى ما وابسته به اصول و قوانين طبيعى خارجى نيستند كه نتوانيم از آن تجاوز نموده درون خويش را قلمرو ديگرى كه جهان خارجى مانند جزئى از آنست منظور كنيم .
آرى اين قلب بسيار بزرگ كوچك نما شايستگى آن را دارد كه نور بىنهايت خداوندى را در خود منعكس بسازد .
( ( 2673 ) ) از پى اظهار اين سبق اى ملك
در تو بنهم داعيهء اشكال و شك
پديدهء شك يكى از بزرگترين وسايل وصول به واقعيات است
در تاريخ تفكرات علمى و فلسفى هيچ متفكرى را سراغ نداريم كه در مواقع معينى از زندگانى علمى و فلسفى خويش شك نداشته باشد . شهرت غزالى از شرقىها و دكارت از غربىها روى همين اصل بود كه آن دو صريحاً اين حقيقت را اظهار كردند كه توانستهاند در تمام معلومات و اندوخته هاى علمى خويش شك و ترديد كنند و سپس راه بيفتند ، اين گونه تشكيك در حقيقت طغيانى عليه معلومات يك دوران است كه در مغزهاى متفكرين جاى گير مىشود . اگر درست دقت كنيم خواهيم ديد كه شك و ترديد