انسان است كه مشيت خداوندى چنين خواسته است كه تمام مزايايى را كه در عالم ارواح است و تمام آن چه را كه در صفحات پشت پردهء هستى به نام الواح است با تكامل روحى درك كند ، گويى نمونهاى از لوح محفوظ مىگردد كه مىتواند راز عالم خلقت را در خود داشته باشد .
( ( 2653 ) ) گفت پيغمبر كه حق فرموده است
مىنگنجم هيچ در بالا و پست
( ( 2654 ) ) در زمين و آسمان و عرش نيز
مىنگنجم اين يقين دان اى عزيز
( ( 2655 ) ) در دل مؤمن بگنجم اى عجب
گر مرا جويى از آن دلها طلب
دل انسان با ايمان است كه گنجايش وجود خدا را دارد
اين زمين و آسمان با آن فضاى پهناور و بىكرانش با آن كرات و كهكشانها و كازارهايش كه به نظر ما سرسام آور و خيره كننده مىنمايد ، « در عين حال مىدانيم كه موجودات جهان هستى خيلى بزرگتر از آن است كه در نظر ما جلوه مىكند » در مقابل عظمت خداوندى همان مقدار ناچيز است كه يك بال مگس در تصور ما با روح بىنهايت بزرگ انسانى .
اين مقايسه هم در حقيقت نابه جا است - زيرا بالاخره روح انسانى هر چه باشد در مقابل عظمت خداوندى قابل تصور نيست . اين موجودات بىشمار و بسيار گسترده چون كف ناچيزى است كه در روى يك اقيانوس بىپايان براى چند لحظه سر مىكشد و از بين مىرود .
بنا بر اين چگونه مىتواند اين موجودات به اين حقارت و ناچيزى گنجايش وجود خداوند را داشته باشند ؟ و به عبارت ديگر چون كميت در جهان هستى حكمفرما است و كيفيت تمام نمودهاى آن را فرا گرفته است ، چگونه مىتواند گنجايش آن موجودى را داشته