تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
( ( 2645 ) ) در وجود تو شوم من منعدم چون محبم حب يعمى و يصم

چگونه شخصيت انسانى در موقع خود باختگى نيروى محاسبه را از دست مىدهد ؟

اين مطلب را كه انسان در موقع محبت مفرط به يك موضوعى تمام زشتىهاى آن را منها مىكند و آن موضوع را بدون محاسبه مانند جزئى از روح خود قرار مىدهد ، در جلد اول در مسائل عشق تا حدودى بحث كرديم . نكته‌اى كه در اين مبحث ياد آور مىشويم اين است كه ما در زندگانى ، نبايستى عنان شخصيت را آن چنان از دست بدهيم تا چيزى كه مورد محبت ما است به كلى شخصيت ما را خريدارى كند . ما بايستى محبت و كينه را كه بدون ترديد از جلوه هاى عالى روح آدميان است هنگامى كه به موضوعات معمولى تعلق پيدا مىكند به عنوان يكى از پديده هاى قابل فنا و نابودى تلقى كنيم . ما در آن موقع مىتوانيم محبت و كينه را قابل زوال بدانيم كه به عوامل آنها كاملًا اطلاع حاصل كنيم . هنگامى كه به عوامل آنها اطلاع پيدا كرديم ، در بارهء شخصيت خويش نيز به تفكر فرو رويم ؟ آن موقع احساس خواهيم كرد كه نه عوامل اقتضاى مطلق بودن محبت را دارد و نه شخصيت ما آن چنان راكد است كه هر موضوعى كه امروز براى ما مورد محبت يا كينه نمودار گشت آن موضوع براى ابد به محبوبيت يا زشتى خود در شخصيت ما ادامه خواهد داد . با بررسى و ارزيابى در عوامل محبت و كينه و جريان و تحول دائمى شخصيت ما مىتوانيم هنگامى كه موضوعى براى ما مطرح گشته محبت ما را براى خود بر مىانگيزد ، محاسبات منطقى و عقلانى تماس شخصيت را با موضوع مزبور از نظر بگذرانيم تا در نتيجهء اين محاسبه دو پديدهء مزبور در ما اختلال روحى ايجاد نكند .