( ( 2662 ) ) الف اين انوار با ظلمات چيست ؟
چون تو اندر نور با ظلمات زيست ؟
( ( 2663 ) ) آدما آن الف از بوى تو بود
ز انكه جسمت را زمين بد تار و پود
( ( 2664 ) ) جسم خاكت را از اينجا يافتند
نور پاكت را در اينجا تافتند
( ( 2665 ) ) اين كه جان ما ز روحت يافته است
پيش پيش از خاك آن مىتافته است
( ( 2666 ) ) در زمين بوديم و غافل از زمين
غافل از گنجى كه بد در وى دفين
( ( 2667 ) ) چون سفر فرمود ما را ز ان مقام
تلخ شد ما را از اين تحويل كام
( ( 2668 ) ) تا كه حجتها همىگفتيم ما
كه بجاى ما كه آيد اى خدا ؟
( ( 2669 ) ) نور اين تسبيح و اين تهليل را
مىفروشى بهر قال و قيل را ؟
( ( 2670 ) ) حكم حق گسترد بهر ما بساط
كه بگوييد از طريق انبساط
( ( 2671 ) ) هر چه آيد بر زبانتان بىحذر
همچو طفلان يگانه با پدر
ما همىدانيم خود راز شما
ليك مىخواهيم آواز شما
( ( 2672 ) ) ز انكه اين دمها اگر نالايق است
رحمت من بر غضب هم سابق است
( ( 2673 ) ) از پى اظهار اين سبق اى ملك
در تو بنهم داعيهء اشكال و شك
( ( 2674 ) ) تا بگويى و نگيرم بر تو من
منكر حلمم نيارد دم زدن
( ( 2675 ) ) صد پدر صد مادر اندر حلم ما
هر نفس زايد در افتد در فنا
( ( 2676 ) ) حلم ايشان كف بحر حلم ماست
كف رود آيد ولى دريا بجاست
( ( 2677 ) ) خود چه گويم پيش آن دُر اين صدف
نيست الا كفّ كفّ كفّ كف
( ( 2678 ) ) حق آن كف حق آن درياى صاف
كامتحانى نيست اين گفت و نه لاف
( ( 2679 ) ) از سر مهر و صفاء است و خضوع
حق آن كس كه به دو دارم رجوع
( ( 2680 ) ) گر به پيشت امتحان است اين هوس
امتحان را امتحان كن يك نفس
( ( 2681 ) ) سر مپوشان تا پديد آيد سرم
امر كن تو هر چه بر وى قادرم
( ( 2682 ) ) دل مپوشان تا پديد آيد دلم
تا قبول آرم هر آن چه قابلم
( ( 2683 ) ) چون كنم در دست من چه چاره است ؟
در نگر تا جان من چه كاره است ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 276
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٧٦