دل نهادن مرد عرب بر التماس دل بر خويش و مبالغه نمودن كه مرا در اين تسليم حيله و امتحانى نيست
باز گو از ماجراى مرد و زن
ز انكه انجامى ندارد اين سخن
( ( 2643 ) ) مرد گفت اكنون گذشتم از خلاف
حكم دارى تيغ بر كش از غلاف
( ( 2644 ) ) هر چه گويى مر ترا فرمان برم
ور به دو نيك آيد آن را ننگرم
( ( 2645 ) ) در وجود تو شوم من منعدم
چون محبم حب يعمى و يصم
( ( 2646 ) ) گفت زن آهنگ برّم مىكنى ؟
يا به حيلت كشف سرّم مىكنى ؟
( ( 2647 ) ) گفت و الله عالم السرّ و الخفى
كافريد از خاك آدم را صفى
( ( 2648 ) ) در سه كز قالب كه دادش وانمود
آن چه در الواح و در ارواح بود
ياد دادش لوح محفوظ وجود
تا بدانست آن چه در الواح بود
( ( 2649 ) ) تا ابد هر چه كه از پس بود و پيش
درس كرد از علَّم الاسماء خويش
( ( 2650 ) ) تا ملك بىخود شد از تدريس او
قدس ديگر يافت از تقديس او
( ( 2651 ) ) آن گشاديشان كه آدم وانمود
در گشاد آسمانهاشان نبود
( ( 2652 ) ) در فراخى عرصهء آن پاك جان
تنگ آمد عرصهء هفت آسمان
( ( 2653 ) ) گفت پيغمبر كه حق فرموده است
مىنگنجم هيچ در بالا و پست
( ( 2654 ) ) در زمين و آسمان و عرش نيز
مىنگنجم اين يقين دان اى عزيز
( ( 2655 ) ) در دل مؤمن بگنجم اى عجب
گر مرا جويى در آن دلها طلب
( ( 2656 ) ) گفت فادخل فى عبادى تلتقى
جنه من رؤيتى يا متقى
( ( 2657 ) ) عرش با آن نور و با پهناى خويش
چون بديد او را برفت از جاى خويش
( ( 2658 ) ) خود بزرگى عرش باشد بس پديد
ليك صورت كيست چون معنى رسيد ؟
( ( 2659 ) ) هر ملك مىگفت ما را پيش از اين
الفتى مىبود با روى زمين
( ( 2660 ) ) تخم خدمت در زمين مىكاشتيم ؟
ز ان تعلق ما عجب مىداشتيم
( ( 2661 ) ) كاين تعلق چيست با اين خاكمان
چون سرشت ما بُدست از آسمان ؟