تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢

مخلص ماجراى عرب و جفت او در فقر و شكايت

( ( 2616 ) ) ماجراى مرد و زن را مخلصى باز مىجويد درون مخلصى ( ( 2617 ) ) ماجراى مرد و زن افتاد نقل اين مثال نفس خود ميدان و عقل ( ( 2618 ) ) اين زن و مردى كه نفس است و خرد نيك پا بست است بهر نيك و بد ( ( 2619 ) ) وين دو پا بسته در اين خاكى سرا روز و شب در جنگ و اندر ماجرا ( ( 2620 ) ) زن همىجويد حويج خانقاه يعنى آب رو و نان و خوان و جاه ( ( 2621 ) ) نفس همچون زن پى چاره گرى گاه خاكى گاه جويد سرورى ( ( 2622 ) ) عقل خود زين فكرها آگاه نيست در دماغش جز غم الله نيست ( ( 2623 ) ) گر چه سرّ قصه اين دانه است و دام صورت قصه شنو اكنون تمام ( ( 2624 ) ) گر بيان معنوى كامل شدى خلق عالم عاطل و باطل بدى ( ( 2625 ) ) گر محبت فكرت و معنيستى صورت صوم و نمازت نيستى ( ( 2626 ) ) هديه هاى دوستان با يكديگر نيست اندر دوستى الَّا صور ( ( 2627 ) ) تا گواهى داده باشد هديه ها بر محبتهاى مضمر در خفا ( ( 2628 ) ) ز انكه احسانهاى ظاهر شاهدند بر محبتهاى سراى ارجمند ( ( 2629 ) ) شاهدت گه راست باشد گه دروغ مست گاهى از مىو گاهى ز دوغ ( ( 2630 ) ) دوغ خورده مستيى پيدا كند هاى و هوى و سر گرانىها كند ( ( 2631 ) ) آن مرائى در صلاة و در صيام مىنمايد جد و جهدى بس تمام تا گمان آيد كه او مست ولاست چون حقيقت بنگرى غرق رياست ( ( 2632 ) ) حاصل افعال برونى رهبر است تا نشان باشد بر آن چه مضمر است راهبر گه حق بود گاهى غلط گه گزيده باشد و گاهى سقط ( ( 2633 ) ) يا رب آن تمييز ده ما را بخواست تا شناسيم آن نشان كژ ز راست ( ( 2634 ) ) حس را تمييز دانى چون شود ؟ آن كه حس ينظر بنور الله بود