كه گويى حقيقت واحدهاى است كه كوچكترين تغير در آن موجب تغير در تمام هستى است .
با مشاهده تغييرات و دگرگونىها كه در موجودات رخ مىدهد به طورى كه خواص آنها عوض مىشود نبايستى چنين نتيجه گرفت كه بنا بر اين در جهان خلقت نظم واحدى نيست - زيرا همان موجود كه روزى در شكل يك گياه يا يك ماده خاكى بىآزار بوده است ، امروز در نيش مار به زهر كشندهاى تبديل گشته است و همان گل تلخى را كه انسان در ميان علفزارها نمىتوانست آن را بخورد پس از آن كه در كارگاه وجودى زنبور عسل به جريان افتاد مبدل به عسل گشته از همه شيرينىها شيرينتر مىشود و در تمام اين تحولات كوچكترين گسستگى احساس نمىشود . آن چه كه در اين مبحث مطرح است و جلال الدين در ابيات فوق مورد تذكر قرار نداده است : مسئلهء علت اختلاف اين مواد است كه آيا از حركت است ؟ آيا هر يك از مواد در ذات خود خاصيتى دارد ؟ يا اين كه هر يك از اين مواد خاصيت ساير مواد را دارد ، نهايت امر اين است كه بروز آن خاصيت بستگى به وجود شرايط دارد ؟ اينها سؤالاتى است كه تا كنون جواب داده نشده است .
تفسير ابيات
اهل آتش و نور با هم در آميخته با يكديگر زندگى مىكنند ، ولى ميان آنان فاصلهاى به اندازهء كوه قاف وجود دارد .
مردم معمولى اينان را با اين كه درياى ژرفى از تفاوت دارند با همديگر در زندگانى شريك مىبينند چنان كه خاك و اجزاء طلا در معدن به همديگر در آميخته است ، اما اگر بخواهيم تفاوت ميان آن دو را به فاصلهء بعدى تشبيه كنيم بايد بگوييم : صدها بيابان و كاروانسراها آن دو را از يكديگر جدا مىسازد و نيز در يك رشته گلو بند مىبينيد كه سنگهاى گران قيمت مانند در با سنگهاى ارزان قيمت مانند شبه به هم جمع شدهاند ، ولى بايد دانست كه چون حقيقت آنها با همديگر متفاوتند لذا اجتماع آنها