تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
( ( 2515 ) ) روح همچون صالح و تن ناقه است روح اندر وصل و تن در فاقه است ( ( 2516 ) ) روح صالح قابل آفات نيست زخم بر ناقه بود بر ذات نيست

وصال معشوق از مختصات روح است نه بدن جسمانى

جاى ترديد نيست چنان كه عشق و اشتياق از مختصات روح است ، همچنين وصال و لذت مطلق آن از خصايص روح انسانى است ، بدن جز مركبى از اجزاء مادى بىشعور چيز ديگرى نمىباشد . تمام لذايذ و آلام اگر چه از راه بدن وارد مىشوند ولى مقصد آنها اولًا نفس انسانى ، سپس روح است ، اين بدن به منزلهء ناقه‌اى است كه بايستى در امتداد زندگانى نفس انسانى را به تعالى خويش برساند ، تا آن نفس بتواند خود را به مقام عقل و سپس به مقام روح نايل سازد . ميرفندرسكى در قصيدهء فلسفى معروفش مىگويد :
نفس را چون بندها بگسيخت بايد نام عقل چون به بىبندى رسد بند دگر بر جاستى
بنا بر اين روح ملكوتى انسانى از ضربات و يا از نوازشهاى پديده طبيعى و انسانى بر كنار مىماند - زيرا روح ملكوتى مانند نيروى انتقال نفس انسانى را به عالم عقل سپس در روح ملكوتى ادغام مىنمايد . به همين جهت است ، اگر نفس انسانى در همان عالم حيوانيت خويش بماند و در پستى فرو رود ، دائماً در حال پى زدن بدن و نفس خود خواهد بود كه نتوانسته است از عالم مادى و جسمانى گام به بالاتر بر دارد