اين تأثير متقابل به عنوان يك اصل در گروه هاى انسانى نيز با تمام كليت حكمفرما است ، البته هر چه كه موجود انسانى به فطرت صافىاش نزديكتر بوده باشد انعكاس اثر شخص يا گروه فعال در وجود او سريعتر و ايجاد اثر مناسب از او در مقابل عوامل شخصى يا گروهى بيشتر و قوىتر مىگردد .
از همين جا است كه مىتوان ظهور اكثر نمودهاى انسانى را در اجتماعات ، مطابق نظريهء اميل دوركايم تفسير و تحليل نمود كه اين انسانها هستند كه در حال اجتماع و هم زيستى يكديگر را دگرگون مىكنند .
البته نبايستى در اين اصل هم مانند ساير مسائل به افراطگرى و تفريطگرى تمايل كرد - زيرا ما نمىتوانيم بگوييم كه : اين اجتماع است كه تمام موجوديت فرد را مىسازد .
آيا مىتوان گفت : فردى كه داراى نيروى عاقله نباشد مىتواند اجتماع انسانى براى آن فرد نيروى عقل ايجاد نمايد ؟ آن چه كه مىتوان گفت اين است كه ريشهء اوصاف زيادى را كه در خود انسانها وجود دارد ، اجتماع آنها را مىپروراند و بارور مىسازد .
مثلًا اگر در فرد قدرت تسليم به قانون وجود نداشت قوانين اجتماعى نمىتوانست او را تسليم قانون بسازد ، چنان كه در وحشىها ديده مىشود و همچنين اگر انسان داراى نيروى ايجاد قطب نمايى به نام وجدان در درون خويش نبود ، اجتماع نمىتوانست در وى وجدان را ايجاد نمايد چنان كه اجتماع زنبوران عسل و موريانه ها و مورچگان نتوانستهاند براى آنها خود آگاهى و وجدان و تعقل و اختيار ايجاد كند .
خلاصه هر اندازه هم كه آب و هوا و خاك عالى داشته باشيم اگر دانهء گلى وجود نداشته باشد نمىتوان از زمين خالى توقع روييدن گل را داشت .
تفسير ابيات
شوهر به زن مىگويد : تو از سر درخت امرود ( گلابى ) زمين را آن چنان مىبينى كه مطلب توصيف مىكنى ، براى اين كه واقعيت را ببينى بايستى از درخت پائين بيايى . براى