تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦

نصيحت مرد زن را كه در فقر فقيران به خوارى منگر و در كار حق به گمان كمال و طنه مزن در فقر فقيران و شكوه مكن

( ( 2342 ) ) گفت اى زن تو زنى يا بو الحزن ؟ فقر فخر آمد مر مرا طعنه مزن ( ( 2343 ) ) مال و زر سر را بود همچون كلاه كل بود آن كز كله سازد پناه ( ( 2344 ) ) آن كه زلف و جعد رعنا باشدش چون كلاهش رفت خوشتر آيدش ( ( 2345 ) ) مرد حق باشد به مانند بصر پس برهنه به كه پوشيده نظر ( ( 2346 ) ) وقت عرضه كردن آن برده فروش بر كند از بنده جامهء عيب پوش ( ( 2347 ) ) ور بود عيبى برهنه اش كى كند ؟ بل به جامه خدعه‌اى با وى كند ( ( 2348 ) ) گويد اين شرمنده است از نيك و بد از برهنه كردن او از تو رمد ( ( 2349 ) ) خواجه در عيب است غرقه تا به گوش خواجه را مال است و مالش عيب پوش ( ( 2350 ) ) كز طمع عيبش نبيند طامعى گشت دلها را طمعها جامعى ( ( 2351 ) ) ور گدا گويد سخن چون زرّ كان ره نيابد كالهء او در دكان ( ( 2352 ) ) كار درويشى و راى فهم توست سوى درويشان بمنگر ست سست ز انكه درويشى و راى كارهاست دم به دم از حق مرا ايشان را عطاست ( ( 2353 ) ) ملك درويشان و راى ملك و مال روزِئى دارند ژرف از ذو الجلال ( ( 2354 ) ) حق تعالى عادل است و عادلان كى كنند استمگرى بر بىدلان ( ( 2355 ) ) آن يكى را نعمت و كالا دهند وين دگر را بر سر آتش نهند ( ( 2356 ) ) آتشش سوزد كه دارد اين گمان بر خداى خالق هر دو جهان ( ( 2357 ) ) فقر فخرى نز گزاف است و مجاز صد هزاران عزّ پنهان است و ناز ( ( 2358 ) ) از غضب بر من لقبها راندى مار خوى و مارگيرم خواندى ( ( 2359 ) ) گر بگيرم مار دندانش كنم تاش از سر كوفتن ايمن كنم ( ( 2360 ) ) ز ان كه آن دندان عدوى جان اوست من عدو را مىكنم زين علم دوست ( ( 2361 ) ) از طمع هرگز نخوانم من فسون اين طمع را مىكنم من سر نگون ( ( 2362 ) ) حاش للَّه طمع من از خلق نيست از قناعت در دل من عالميست