نصيحت مرد زن را كه در فقر فقيران به خوارى منگر و در كار حق به گمان كمال و طنه مزن در فقر فقيران و شكوه مكن
( ( 2342 ) ) گفت اى زن تو زنى يا بو الحزن ؟
فقر فخر آمد مر مرا طعنه مزن
( ( 2343 ) ) مال و زر سر را بود همچون كلاه
كل بود آن كز كله سازد پناه
( ( 2344 ) ) آن كه زلف و جعد رعنا باشدش
چون كلاهش رفت خوشتر آيدش
( ( 2345 ) ) مرد حق باشد به مانند بصر
پس برهنه به كه پوشيده نظر
( ( 2346 ) ) وقت عرضه كردن آن برده فروش
بر كند از بنده جامهء عيب پوش
( ( 2347 ) ) ور بود عيبى برهنه اش كى كند ؟
بل به جامه خدعهاى با وى كند
( ( 2348 ) ) گويد اين شرمنده است از نيك و بد
از برهنه كردن او از تو رمد
( ( 2349 ) ) خواجه در عيب است غرقه تا به گوش
خواجه را مال است و مالش عيب پوش
( ( 2350 ) ) كز طمع عيبش نبيند طامعى
گشت دلها را طمعها جامعى
( ( 2351 ) ) ور گدا گويد سخن چون زرّ كان
ره نيابد كالهء او در دكان
( ( 2352 ) ) كار درويشى و راى فهم توست
سوى درويشان بمنگر ست سست
ز انكه درويشى و راى كارهاست
دم به دم از حق مرا ايشان را عطاست
( ( 2353 ) ) ملك درويشان و راى ملك و مال
روزِئى دارند ژرف از ذو الجلال
( ( 2354 ) ) حق تعالى عادل است و عادلان
كى كنند استمگرى بر بىدلان
( ( 2355 ) ) آن يكى را نعمت و كالا دهند
وين دگر را بر سر آتش نهند
( ( 2356 ) ) آتشش سوزد كه دارد اين گمان
بر خداى خالق هر دو جهان
( ( 2357 ) ) فقر فخرى نز گزاف است و مجاز
صد هزاران عزّ پنهان است و ناز
( ( 2358 ) ) از غضب بر من لقبها راندى
مار خوى و مارگيرم خواندى
( ( 2359 ) ) گر بگيرم مار دندانش كنم
تاش از سر كوفتن ايمن كنم
( ( 2360 ) ) ز ان كه آن دندان عدوى جان اوست
من عدو را مىكنم زين علم دوست
( ( 2361 ) ) از طمع هرگز نخوانم من فسون
اين طمع را مىكنم من سر نگون
( ( 2362 ) ) حاش للَّه طمع من از خلق نيست
از قناعت در دل من عالميست