تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
( ( 2204 ) ) چون به طوف خود بطوفى مرتدى چون به خانه آمدى هم با خودى

اى داد از اين خود پرستى كه آتش در دودمان بشرى زده است

اى انسان
تا فضل و عقل بينى بىمعرفت نشينى يك نكته ات بگويم خود را مبين كه رستى
خود را كنار گذاشتن دشوار است ، آرى خيلى دشوار است كه انسان خود طبيعى را كه همواره لذايذ را بسوى او جلب و آلام را مىخواهد از او بر كنار كند ، ناديده بگيرد ، مىدانيد كه اين كنار گذاشتن خود پرستى چه نتايجى در بر دارد ؟ اگر مىدانستيم كه نتايج « پرستش خود » و نپرستيدن آن چيست ؟ هيچ گونه دشوارى در اين راه احساس نمىكرديم زيرا :
خار ار چه جان بكاهد گل عذر او بخواهد سهل است تلخى مىدر جنب ذوق مستى
اى انسان تا جان به تن ببينى مشغول كار او شو هر قبله‌اى كه بينى بهتر ز خود پرستى اگر تمام دانش دنيا را در دل خود جاى بدهى ، اگر تمام ثروت دنيا را در ملك خود داشته باشى ، اگر به تمام دنيا پيروز شوى ، اگر به تمام انسانها محبت بورزى و همهء افراد انسانى را به عالىترين رفاه زندگى مادى و معنوى برسانى ، مادامى كه از مهلكهء خود پرستى نجات پيدا نكرده‌اى تو به اندازهء محقرترين موجودات ارزش ندارى . بياييد خود پرستى را كنار بگذاريم ، مانند كرم پيله به دور خود تار مرگ را نتنيم . مىخواهم بگويم : اگر بر فرض محال آن اندازه نيكو كار باشى كه بتوانى به پيشگاه خدا اجازهء ورود داشته باشى ، اگر از خود پرستى رهايى نيافته‌اى گامى در راه تكامل بر نداشته‌اى و سقوط نهايى در انتظار تو است .