گردانيدن عمر او را از مقام گريه كه هستى است به مقام استغراق كه نيستى است
( ( 2199 ) ) پس عمر گفتش كه اين زارى تو
هست هم آثار هشيارى تو
( ( 2200 ) ) بعد از آن او را از آن حالت براند
ز اعتذارش سوى استغراق خواند
( ( 2201 ) ) هست هشيارى ز ياد ما مضى
ماضى و مستقبلت پردهء خدا
( ( 2202 ) ) آتش اندر زن به هر دو تا به كى
پر گره باشى از اين هر دو چو نى ؟
( ( 2203 ) ) تا گره با نى بود هم راز نيست
همنشين آن لب و آواز نيست
( ( 2204 ) ) چون به طوف خود ( 1 ) بطوفى مرتدى
چون به خانه آمدى هم با خودى
( ( 2205 ) ) اى خبرهات از خبر ده بىخبر
توبهء تو از گناه تو بتر
راه فانى گشته راهى ديگر است
ز انكه هشيارى گناهى ديگر است
( ( 2206 ) ) اى تو از حال گذشته توبه جو
كى كنى توبه از اين توبه بگو ؟
( ( 2207 ) ) گاه بانگ زير را قبله كنى
گاه گريهء زار را قبله زنى
( ( 2208 ) ) چون كه فاروق آينهء اسرار شد
جانش رفت و جان ديگر زنده شد
( ( 2210 ) ) حيرتى آمد درونش آن زمان
كه برون شد از زمين و آسمان
( ( 2211 ) ) جستجويى ما وراى جستجو
من نمىدانم تو مىدانى بگو
( ( 2212 ) ) حال و قالى از وراى حال و قال
غرق گشته در جمال ذو الجلال
( ( 2213 ) ) غرقهاى نى كه خلاصش باشدش
يا به جز دريا كسى بشناسدش
( ( 2214 ) ) عقل جزو از كل پذيرا نيستى
گر تقاضا بر تقاضا نيستى
( ( 2215 ) ) چون تقاضا بر تقاضا مىرسد
موج آن دريا بدين جا مىرسد
( ( 2216 ) ) چون كه قصهء حال پير اينجا رسيد
پير و جانش روى در پرده كشيد
هامش
( 1 ) طوف به گرد خود گشتن و نيز به معناى طواف كه دور چيزى گشتن است به كار برده مىشود . .