( ( 1710 ) ) از كبد فارغ بدم با روى تو
وز زبد صافى بدم در روى تو
( ( 1711 ) ) اين دريغىها خيال ديدن است
وز وجود نقد خود ببريدن است
( ( 1712 ) ) غيرت حق بود با حق چاره نيست
كودكى كز حكم حق صد پاره نيست
( ( 1713 ) ) غيرت آن باشد كه آن غير همه است
آن كه افزون از بيان و دمدمه است
( ( 1714 ) ) اى دريغا اشك من دريا بدى
تا نثار دل بر زيبا شدى
( ( 1715 ) ) طوطى من مرغ زيرك سار من
ترجمان فكرت و اسرار من
( ( 1716 ) ) هر چه روزى داد و ناداد آمدم
او ز اول گفت تا ياد آمدم
( ( 1717 ) ) طوطئى كايد ز وحى آواز او
پيش از آغاز وجود آغاز او
( ( 1718 ) ) اندرون توست آن طوطى نهان
عكس او را ديده تو بر اين و آن
( ( 1719 ) ) مىبرد شاديت را تو شاد ازو
مىپذيرى ظلم را چون داد ازو
( ( 1720 ) ) اى كه جان از بهر تن مىسوختى
سوختى جان را و تن افروختى
( ( 1721 ) ) سوختم من سوخته خواهد كسى
تا ز من آتش زند اندر خسى
( ( 1722 ) ) سوخته چون قابل آتش بود
سوخته بستان كه آتش كش بود
( ( 1723 ) ) اى دريغا اى دريغا اى دريغ
كان چنان ماهى نهان شد زير ميغ
( ( 1724 ) ) چون زنم دم كاتش دل تيز شد
شير هجر آشفته و خونريز شد
( ( 1725 ) ) آن كه او هشيار خود تندست و مست
چون بود چون او قدح گيرد به دست
( ( 1726 ) ) شير مستى كز صفت بيرون بود
از بسيط مرغزار افزون بود
( ( 1727 ) ) قافيه انديشم و دل دار من
گويدم منديش جز ديدار من
( ( 1728 ) ) خوش نشين اى قافيه انديش من
قافيه دولت تويى در پيش من
( ( 1729 ) ) حرف چِبْوَد تا تو انديشى از آن
صوت چِبْوَد ؟ خار ديوار رزان
( ( 1730 ) ) حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا كه بىاين هر سه با تو دم زنم
( ( 1731 ) ) آن دمى كز آدمش كردم نهان
با تو گويم اى تو اسرار جهان
( ( 1732 ) ) آن دمى را كه نگفتم با خليل
و ان دمى را كه نداند جبرئيل
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 735
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٧٣٥