( ( 1465 ) ) ور بود اين جبر جبر عامه نيست
جبر آن امّارهء خودكامه نيست
( ( 1466 ) ) جبر را ايشان شناسند اى پسر
كه خدا بگشادشان در دل بصر
( ( 1467 ) ) غيب و آينده بر ايشان گشت فاش
ذكر ماضى پيش ايشان گشت لاش
( ( 1468 ) ) اختيار و جبر ايشان ديگر است
قطره ها اندر صدفها گوهر است
( ( 1469 ) ) هست بيرون قطرهء خرد و بزرگ
در صدف آن درّ خرد است و سترگ
( ( 1470 ) ) طبع ناف آهو است آن قوم را
از برون خون و از درونشان مشكها
( ( 1471 ) ) تو مگو كاين نافه بيرون خون بود
چون رود در ناف مشكى چون شود
( ( 1472 ) ) تو مگو كاين مس برون بد محتقر
در دل اكسير چون گشتست زر
( ( 1473 ) ) اختيار و جبر در تو بُد خيال
چون در ايشان رفت شد نور جلال
( ( 1474 ) ) نان چو در سفره است او باشد جماد
در تن مردم شود او روح شاد
( ( 1475 ) ) در دل سفره نگردد مستحيل
مستحيلش جان كند از سلسبيل
( ( 1476 ) ) قوت جان است اين اى راست خوان
تا چه باشد قوت آن جان جان
نانت قوت تن و ليكن در نگر
تا كه قوت جان چه باشد سربه سر
( ( 1477 ) ) گوشت پارهء آدمى با عقل جان
مىشكافد كوه را با بحر و كان
( ( 1478 ) ) زور جان كوه كن شق الحجر
زور جان جان در انشق القمر
( ( 1479 ) ) گر گشايد دل سر انبان راز
جان به سوى عرش سازد ترك تاز
گر زبان گويد ز اسرار نهان
آتش افروزد بسوزد اين جهان
( ( 1480 ) ) فعل حق و فعل ما هر دو ببين
فعل ما را هست دان پيداست اين
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 636
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٦٣٦