( ( 1452 ) ) گفت با جسم آيتى تا جان شد او
گفت با خورشيد تا رخشان شد او
روح انسانى براى چه به اين خاكدان آمده است ؟
در اين مسئله جلال الدين چند بار گفتگو نموده است ، و حل نهايى مسئله را در يك مبحث معين توضيح نداده است ، در ابيات فوق فقط اين نكته را مىگويد : كه جان در عالم بالا بود ، و خداوند رازى به او گفت كه او به زمين فرود آمد ، و در همين مواد طبيعى آميخته شد ، ولى در گذشته بيان نموديم كه ما در باره اين مسئله اين مقدار درك مىكنيم كه فرود آمدن روح از عالم بالا براى تكامل بوده است ، و فرض اين كه روح در جهان ما وراى طبيعى داراى آن چنان كمال بود كه پايين آمدن آن تقريباً بدون علت به نظر برسد ، هيچ استدلال عقلى يا دريافت شهودى آن را تأييد نمىكند .
آن چه كه در گذشته گفتيم : اين بود كه انسان در اين جهان طبيعت به موجوديت فعلى مىرسد ، هنگامى كه توانست در اين نشات داراى نفس بوده باشد ، تدريجاً استعداد پذيرش شعاع الهى را پيدا مىكند ، شعاعى از نور خداوندى به اين نفس انسانى مىتابد ، و به سوى كمال الهى تحريكش مىكند ، هر چه كه انسان به وسيلهء دو نيروى عقل وجدان تكامل يافت ، به آن شعاع الهى نزديكتر مىگردد ، تا آن جا كه در همان شعاع الهى مستغرق مىگردد و نفس انسانى به روح ملكوتى تبديل مىشود .
جلال الدين در ديوان شمس تبريزى مطلب فوق را چنين بيان مىكند :
چو مرا به سوى زندان بكشيد تن ز بالا
ز مقربان حضرت بشدم غريب و تنها
به ميان حبس ناگه قمرى مرا قرين شد
كه فكند در دماغم هوسش هزار سودا
همه كس خلاص جويد ز بلا و حبس من نى
چه روم چه روى آرم به برون و يار اينجا
كه به غير كنج زندان نرسم به خلوت او
كه نشد به غير آتش دل انگبين مصفا