سؤال كردن رسول قيصر روم از عمر بن الخطاب
( ( 1446 ) ) مرد گفتش كاى امير المؤمنين
جان ز بالا چون در آمد در زمين ؟
( ( 1447 ) ) مرغ بىاندازه چون شد در قفس ؟
گفت حق بر جان فسون خواند و قصص
( ( 1448 ) ) بر عدمها كان ندارد چشم و گوش
چون فسون خواند همىآيد به جوش
( ( 1449 ) ) از فسون او عدمها زود زود
خوش معلق مىزند سوى وجود
( ( 1450 ) ) باز بر موجود افسونى چو خواند
زود او را در عدم دو اسبه راند
( ( 1452 ) ) گفت با جسم آيتى تا جان شد او
گفت با خورشيد تا رخشان شد او
( ( 1453 ) ) باز در گوشش دمد نكتهء مخوف
در رخ خورشيد افتد صد كسوف
گفت بانى تا كه شكَّر گشت او
گفت با آبى و گوهر گشت او
( ( 1451 ) ) گفت در گوش گل و خندان كرد
گفت با لعل خوش و تابانش كرد
( ( 1455 ) ) تا به گوش خاك حق چه خوانده است
كو مراقب گشت و خامش مانده است
( ( 1454 ) ) تا به گوش ابر آن گويا چه خواند
كو چه مشك از ديدهء خود اشك راند
( ( 1456 ) ) در تردد هر كه او آشفته است
حق به گوش او معما گفته است
( ( 1457 ) ) تا كند محبوسش اندر دو گمان
كان كنم كو گفت يا خود ضد آن ؟
( ( 1458 ) ) هم ز حق ترجيح يابد يك طرف
ز ان دو يك را بر گزيند ز ان كنف
( ( 1459 ) ) گر نخواهى در تردد هوش جان
كم فشار اين پنبه اندر گوش جان
پنبهء وسواس بيرون كن ز گوش
تا به گوشت آيد از گردون خروش
( ( 1460 ) ) تا كنى فهم آن معماهاش را
تا كنى ادراك رمز فاش را
( ( 1461 ) ) پس محل وحى گردد گوش جان
وحى چه بود ؟ گفتن از حسّ نهان
( ( 1462 ) ) گوش جان و چشم جان جز اين حس است
گوش و عقل و چشم ظن زين مفلس است
( ( 1463 ) ) لفظ جبرم عشق را بىصبر كرد
وان كه عاشق نيست حس جبر كرد
( ( 1464 ) ) اين معيّت با حق است و جبر نيست
اين تجلَّى مه است اين ابر نيست