فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند در طلب آن مرد زرگر
چون كه سلطان از حكيم آن را شنيد
پند او را از دل و از جان گزيد
گفت فرمان تو را فرمان كنم
هر چه گويى آن چنان كن آن كنم
( ( 185 ) ) پس فرستاد آن طرف يك دو رسول
حاذقان و كافيان بس عدول
( ( 186 ) ) تا سمرقند آمدند آن دو امير
پيش آن زرگر ز شاهنشه بشير
( ( 187 ) ) كاى لطيف استاد كامل معرفت
فاش اندر شهرها از تو صفت
( ( 188 ) ) نك فلان شه از براى زرگرى ( 1 ) اختيارت كرده زيرا مهترى
( ( 189 ) ) اينك اين خلعت بگير و زر و سيم
چون بيايى خاص باشى و نديم
( ( 190 ) ) مرد مال و خلعت بسيار ديد
غره شد از شهر و فرزندان بريد ( 2 ) ( ( 191 ) ) اندر آمد شادمان در راه مرد
بىخبر كان شاه قصد جانش كرد
( ( 192 ) ) اسب تازى بر نشست و شاد تاخت ( 3 ) خونبهاى خويش را خلعت شناخت
( ( 193 ) ) اى شده اندر سفر با صد رضا
خود به پاى خويش تا سوء القضا
( ( 194 ) ) در خيالش ملك و عز و سرورى
گفت عزرائيل رو آرى برى ( 4 ) ( ( 195 ) ) چون رسيد از راه آن مرد غريب
اندر آوردش به پيش شه طبيب
( ( 196 ) ) پيش شاهنشاه بردش خوش به ناز
تا بسوزد بر سر شمع طراز ( 5 )
هامش
( 1 ) نك مخفف اينك . .
( 2 ) غره مغرور شدن و فريب خوردن . .
( 3 ) نوعى اسب كه در كشورهاى عربى بوده در چابكى و تحمل دشوارىها مشهور است . .
( 4 ) در لغت تركى به معناى نزديك شدن است . .
( 5 ) طراز ، در حاشيهء مثنوى نسخهء ميرزا محمود مىگويد : طراز نام شهرى است در تركستان كه خوبان به آن منسوبند ، در لغت به معناى يراق ، حاشيه ، و نوعى از منسوجات سلطنتى است . .