( ( 197 ) ) شاه ديد او را و بس تعظيم كرد
مخزن زر را به دو تسليم كرد
پس بفرمودش كه بر سازد ز زر
از سوار و طوق و خلخال و كمر
هم ز انواع اوانى بىعدد
كانچنان در بزم شاهنشه سزد
زر گرفت آن مرد و شد مشغول كار
بىخبر زين حالت و زين كارزار
( ( 198 ) ) پس حكيمش گفت اى سلطان مه
آن كنيزك را بدين خواجه بده
( ( 199 ) ) تا كنيزك در وصالش خوش شود
ز آب وصلش دفع اين آتش شود
( ( 200 ) ) شه به دو بخشيد آن مه روى را
جفت كرد آن هر دو صحبت جوى را
( ( 201 ) ) مدت شش ماه مىراندند كام
تا به صحت آمد آن دختر تمام
( ( 202 ) ) بعد از آن از بهر او شربت بساخت
تا بخورد و پيش دختر مىگداخت
( ( 204 ) ) چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندك اندك در دل او سرد شد
( ( 205 ) ) عشقهايى كز پى رنگى بود
عشق نبود عاقبت ننگى بود
( ( 206 ) ) كاشكى آن ننگ بودى يك سرى
تا نرفتى بر وى آن بد داورى
( ( 207 ) ) خون دويد از چشم هم چون جوى او
دشمن جان وى آمد روى او
( ( 208 ) ) دشمن طاوس آمد پر او
اى بسا شه را بكشته فرّ او
( ( 209 ) ) گفت من آن آهويم كز ناف من
ريخت آن صياد خون صاف من
( ( 210 ) ) اى من آن روباه صحرا كز كمين
سر بريدندم براى پوستين
( ( 211 ) ) اى من آن پيلى كه زخم پيلبان
ريخت خونم از براى استخوان
( ( 212 ) ) آن كه كشتستم پى مادون من
مىنداند كه نخسبد خون من
( ( 213 ) ) بر من است امروز و فردا بر وى است
خون چون من كس چنين كى ضايع است
( ( 214 ) ) گر چه ديوار افكند سايه دراز
باز گردد سوى او آن سايه باز
( ( 215 ) ) اين جهان كوه است و فعل ما ندا
سوى ما آيد نداها را صدا
( ( 216 ) ) اين بگفت و رفت در دم زير خاك
آن كنيزك شد ز درد و رنج پاك
( ( 217 ) ) ز انكه عشق مردگان پاينده نيست
چون كه مرده سوى ما آينده نيست
( ( 218 ) ) عشق زنده در روان و در بصر
هر دمى باشد ز غنچه تازه تر
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 125
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٢٥