هستند اعتبارى اضافى كه از براى آنها تغير و تبدل حاصل مىشود بحسب تغير و تبدل متعلقات آنها ، و خلافى كه هست در حادث بودن صفاتست باعتبار اول .
پس كراميه گمان كردهاند كه صفات ذاتيه حادثند و تازه ميشوند بحسب تازه شدن متعلقات آنها ، و گويند كه خداوند در ازل قادر نبود و پس از آن قادر شد و عالم نبود و پس از آن عالم شد - و همچنين در ساير صفات ، و حق خلاف آنست زيرا كه آنچه متجدد مىشود همان تعلق اعتباريست كه قسم دوم باشد پس اگر مقصود ايشان نيز همين معنى است - ما را كلامى نيست ، و اگر مرادشان تجدد نفس صفات ذاتيه است باعتبار اول پس آن باطلست از دو راه :
اول آنكه اگر صفات خدا حادث باشد و متجدد شود لازم آيد اينكه ذات باريتعالى متغير و منفعل شود - و انفعال و تغير محالست بر ذات اقدس پس ملزوم آنكه تغير و تجدد صفات است نيز محال باشد ، و بيان ملازمه از دو وجه است :
اول آنكه صفات خداى تعالى ذاتى او هستند و از تجدد آنها لازم متغير شدن ذات باريتعالى و مستلزم انفعال او باشد ، دوم آنكه از حادث شدن صفتى در چيزى لازم آيد كه قابليتى تازه در آنچيز موجود شود براى آنصفت ، و از حدوث اين قابليت تازه آنچيزيكه محل صفتست منفعل و متغير خواهد شد ، و چون تغير ذات باريتعالى و منفعل شدنش محالست پس صفات او حادث نباشند و همين است مطلوب .
راه دوم آنكه صفات ذات باريتعالى صفات كمالند ، و واجبست در حكم عقل اتصاف خدا بآنصفات - زيرا كه اگر داراى اين صفات نباشد
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 85
مساهمون: العلامة الحلي
ص٨٥