هم خود او آن را بردارد .
و عالم هر موجوديرا گويند جز خداى تعالى ، و حادث چيزيرا گويند كه پيش از آن چيز ديگر باشد و يا مسبوق باشد بعدم و نيستى ، و قديم بخلاف آنست ، و جسم آنچيزيرا گويند كه در مكان باشد و قابل باشد براى اينكه آن را بدونيم كنند از طول و عرض و عمق ، و حيز و مكان بيك معنى است و آن محليرا گويند كه چون جسم در آن واقع شود احاطه كند بر او ، و حركت بودن جسم است در مكانى بعد از بودنش در مكان ديگر ، و سكون بودن دومى است در يك مكان زيرا كه چون حركت ننمود هر آنى براى وى بودن تازهايست .
و چون اينمطلب را دانستى اكنون ميگوئيم كه هرگاه عالم حادث باشد مؤثر در آن كه خداى تعالى است قادر و مختار خواهد بود ، پس دو ادعاء در اينجا است ، يكى آنكه عالم حادث است ، دوم آنكه حدوث آن لازم دارد اينكه مؤثر در او قادر و مختار باشد .
اما بيان دعوى اول پس بديننحو است كه عالم در نزد علماء كلام آسمانها و زمينها را گويند با آنچه در آنها است و آنچه در ما بين آنها است و تمام اين اشياء از دو قسم بيرون نيستند ، زيرا كه يا جسمند و يا عرض و هردو حادثند ، اما حادث بودن جسم پس به جهت آنست كه هيچ جسمى خالى نيست از حركت و سكون و اين هردو حادثند و هرچه كه خالى نيست از حوادث حادث خواهد بود ، اما اينكه جسم خالى نيست از حركت و سكون پس به جهت آنست كه هر جسمى را مكانى لازم است بالضرورة و دراينصورت يا در آن مكان ثابت و متوقف است پس ساكن باشد و يا منتقل شود به مكان ديگر پس متحرك خواهد بود ، چونكه واسطه
ترجمه شرح باب حادى عشر يا جامع شهرستانى ( فارسى ) — صفحة 32
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٢