هامش
دنيا را به منزلتى كه شايستهى آن بود رساندم . وى به خوردن نان بدون نانخورش قناعت مىكرد .
همچنين او گفت : قسم به پدرم شب چه اندازه خوشايند است . من هنگام روز تا آمدن شب صبر مىكنم ( در نسخه بدل چنين است : من هنگام روز تا شب غمگينم . ) . شب كه فرا مىرسد پاسى از آن را براى عبادت به پا مىخيزم و هنگامى كه سحر مىآيد روح به جان من وارد مىشود .
احمد بن ابى الحوارى گفت : أمّ هارون روستايش را به قصد رفتن به جايى ترك كرد .
پس كودكى بر كودكى ديگر بانگ زد . گفت : پس أمّ هارون بيفتاد . سرش به سنگى خورد و خونين شد و خون بر مقنعهاش جارى شد . گفت و ابو سليمان گفت : هركه خواهد تا به صعقهى راستين بنگرد أمّ هارون را ببيند . و ابو سليمان گفت : در سرزمين شام چون او نديدم .
احمد بن ابى الحوارى گفت كه رابعه به من گفت : بيست سال بود كه أمّ هارون موهايش را با روغن چرب نكرده بود . وقتى سرمان را برهنه كرديم موهاى او از موهاى ما زيباتر بود .
و به همين اسناد ابو بكر قرشى گفت : از قاسم جوعى به من رسيد كه گفت : أمّ هارون بيمار شد . من و يكى از يارانم به عيادتش رفتيم . بر او وارد شديم درحالىكه بر پلكان نردبانى بود . از حالش پرسيديم . و به او گفتم : آيا از ميان بندگان او كسى هست كه خوف از آتش او را از شوق به بهشت بازدارد . أمّ هارون آهى بگفت و از نردبان بر زمين سقوط كرد و بىهوش شد .
و أمّ هارون هر ماه پياده از دمشق به بيت المقدس مىآمد . روزى بر او وارد شدم و گفت : اى قاسم به بيسان مىرفتم ، ناگهان اين سگ بر من ظاهر شد و به طرفم آمد . چون به من نزديك شد به او نگريستم و گفتم : اى سگ جلو بيا ! اگر من روزى توام پس مرا بخور .
چون سخنم را شنيد نشست و سپس مرا رها كرد و برفت .
احمد بن ابى الحوارى گفت : به أمّ هارون گفتم : آيا مرگ را دوست مىدارى ؟ گفت : نه .
گفتم : چرا ؟ پاسخ داد : اگر انسانى را نافرمانى كرده بودم ديدارش را دوست نمىداشتم پس چگونه ديدار خداى را آرزو برم درحالىكه از فرمان او سر پيچيدهام . صفة الصفوة ج 4 / 214 . - م
غزالى در احياء علوم الدّين از أمّ هارون سخن وى دربارهى مرگ را اينگونه نقل مىكند :