تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات ( نخستين زنان صوفي ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
هامش
ابو سليمان دارانى أمّ هارون را گفت : مرگ را دوست دارى ؟ گفت : نى . گفت : چرا ؟ گفت : اگر آدمى را بىفرمانى كرده باشم دوست ندارم كه او را ببينم ، پس مرگ چگونه دوست دارم كه خداى را عزّ و جلّ بىفرمانى كرده‌ام . احياء ج 4 / 799 . - م در كتاب الدر المنثور فى طبقات ربات الخدور هم درباره‌ى أمّ هارون چنين آمده است : أمّ هارون مىگفت : شاد نمىشدم مگر هنگامى كه شب مىآمد و چون روز مىشد غمگين مىشدم . تمام شب را بيدار بود ، پس هنگامى كه سحر مىشد مىگفت : ترس به دلم راه پيدا كرد . و بارى فريادى كشيد . از گوينده‌اى شنيدم كه مىگفت : او را بگيريد ، پس افتاد درحالىكه بىهوش بود . هيچ‌گاه در مدت بيست سال موهايش را با روغن چرب نكرد . و چون سرش را باز كرد ديديم كه موهايش از موى همه‌ى زنان زيباتر است . چون شيرى در بيابان بر او ظاهر مىشد ، به او مىگفت : اگر در من چيزى براى تو موجود است پس بخور . پس شير از او باز مىگشت . الدر المنثور ص 123 . - م جز منابعى كه ذكر شد درباره‌ى أمّ هارون بنگريد : اعلام النساء 5 / 200 و طبقات شعرانى 1 / 66 . - م ( 101 ) . همچنين بنگريد : صفة الصفوة ج 4 / 303 - 4 و الدر المنثور 70 ( 102 ) . همراهى أمّ هارون با احمد بن ابى الحوارى و ابو سليمان دارانى نشان مىدهد كه دوران زندگى او در نيمه‌ى نخست قرن سوم هجرى بوده است . ( 103 ) . وقتى أمّ هارون شنيد كه مرد بانگ زد كه او را بگير وى فكر كرد كه خدا به عزراييل فرمان داده تا جان او را بگيرد . گزارشات درباره‌ى أمّ هارون دلالت بر اين دارد كه وى در حالت ترس از خدا بسر مىبرد و هر لحظه در انتظار مرگ خود بود .