محزون بودى زندگى را خوش نمىداشتى .
جعفر بن سليمان گفت : شنيدم كه رابعه به سفيان مىگويد : تو روزهايى شمردهاى . چون روزى بر تو بگذرد بخشى از تو سپرى شده است . و چون بخشى از آن بگذرد نزديك است كه تمامى آن از بين برود ، تو مىدانى ، پس آگاه باش !
عبيس بن مرحوم عطار گفت : عبده دختر ابو شوال كه يكى از بندگان برگزيدهى خداوند است روايت كرد كه رابعه را خدمت مىكرده است . گفت : رابعه همهشب را نماز مىگزارد . هنگام طلوع فجر در جا نماز خود استراحت كوتاهى مىكرد تا فجر بدمد .
آنگاه از جايش مىپريد و درحالىكه ترسيده بود از او شنيدم كه مىگفت : اى نفس ! چقدر مىخوابى ؟ چه زمانى برمىخيزى ؟ آن خوابى كه جز به بانگ رستاخيز از آن برخاستنى نيست نزديك است . عبده گفت : اين شيوهى زندگى او بود تا از دنيا رفت .
وقتى مرگش نزديك شد گفت : اى عبده ! در مرگ من كسى را خبر نكن . و مرا در اين جبهام بپيچ . ( جبهاى از موى بود كه چون همه به خواب مىرفتند به بر مىكرد و نماز مىخواند . ) عبده گفت : او را با همان جبه و چادر پشمى كه مىپوشيد كفن كرديم .
عبده گفت : سالى پس از آن او را در خواب ديدم كه جامهاى از حرير سبز به بر داشت و چادرى از ديباى سبز كه تا آن زمان چيزى بهتر از آن نديده بودم . پس به رابعه گفتم : اى رابعه ! با آن جبه و چادر پشمينى كه تو را با آن كفن كرديم چه كردى ؟ گفت : به خدا قسم كه آن را از من گرفتند و به جاى آن ، اين لباس را كه مىبينى به من پوشاندند . و كفنهايم را پيچيدند و بر آن مهر گذاردند و به علّيين بردند تا ثواب مرا در روز قيامت با آن كامل گردانند .
عبده گفت به او گفتم : آيا براى همين در دنيا چنان عمل مىكردى ؟ رابعه گفت : اين از كرامتهاى خداى عزّ و جلّ نسبت به اولياء خود نيست .
عبده گفت به او گفتم : عبده دختر ابو كلاب چه كرد ؟ رابعه گفت : هيهات هيهات ، كه وى از ما پيشى گرفت و تا درجات عالى بالا رفت . گفت كه به او گفتم به چه چيز به چنين درجهاى نايل شد ؟ درحالىكه نزد مردمان ، تو با او برابر و يا شايد از او بالاتر بودى ؟ گفت به اين خاطر كه او نگران اينكه چگونه صبح و شام خواهد كرد نبود . عبده گفت پس گفتم : بر سر ابو مالك چه آمد ؟ منظورم ضيغم بود . گفت : خداى را هرگاه بخواهد زيارت مىكند . عبده گفت : با بشر بن منصور چه كردند ؟ گفت : خوشا به حالش
ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات ( نخستين زنان صوفي ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: أبي عبد الرحمن محمد بن الحسين السُلمي
ص١٨٨