( 1 ) و از امام حسن عسكرى عليه السّلام روايت شده است : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه در نيمه شب حركت كنند و دستور داد كه جارچى اعلام كند : هيچ كس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله سبقت نگيرد و كسى به آن نزديك نشود تا وى از آن عبور كند . سپس به حذيفه دستور داد كه بالاى گردنه بنشيند و ببيند چه كسى از آن عبور مىكند تا به اطلاع وى برساند !
حذيفه عرض كرد : اى رسول خدا ، من شرارت را در صورت فرماندهان لشكر تو مىبينم ! من مىترسم اگر در بالاى گردنه بنشينم ، يكى از فرماندهانى كه مىخواهد از تو سبقت بگيرد ، بيايد و مرا ببيند ، آنگاه مرا به قتل برساند !
( 2 ) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : وقتى كه بالاى گردنه رسيدى ، زير صخرهاى كه آنجا هست برو ، تا كسى تو را نبيند . پس از مدتى ، آنها كه بر شترهاى خود سوار بودند ، آمدند . آنها به همديگر گفتند : هر كس را كه در
هامش
- قطب راوندى علاوه بر كتاب الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 100 ، ح 162 ، در كتاب قصص الانبياء با سند خود از شيخ صدوق روايت كرده است : هنگامى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به گردنه رسيد ، چهارده نفر از قريش و شش نفر از قبايل ديگر در كمين نشسته بودند . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از دور فرياد زد : اى فلانى و فلانى و . . . آيا شما كمين كردهايد كه ناقهء مرا بترسانيد تا وحشت كند و مرا به دره پرت كند ؟ ! و حذيفه پشت سر آن حضرت بود و شتر را هى مىكرد . او جلو آمد و رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد : اى حذيفه آيا شنيدى ؟ عرض كرد : بله . فرمود : آن را مخفى نگهدار .
با توجه به اين دو خبر ، آيا اين فرض درست است كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به مردم كه حذيفه و عمار نيز در ميانشان بودند ، دستور داد تا از پايين دره حركت كنند و آنها را از عبور در بالاى گردنه منع كرد ؟ آيا در اين وضع ، حذيفه گفته است : نه ، به خدا قسم كه از رسول خدا جدا نمىشوم ، چنان كه در خبر اول از الخرائج آمده بود ؟ سپس دربارهء عمار چه بگوييم ؟ در خبر دوم از قصص آمده است : آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله پرسيد : اى حذيفه آيا شنيدى ؟ ولى در خبر اول آمده بود : پرسيد : آيا آنها را شناختى ؟ عرض كردم : بله ، آنها در حالى كه صورتهايشان را بسته بودند ، بر مركبهايشان نشسته بودند ؟ ! آيا چنين چيزى امكان دارد ؟ ! و آيا آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به حذيفه دستور نداده كه اين امر را مخفى نگه دارد ؟ و آيا او مخفى نگه داشت ؟ !
شيخ صدوق در خصال ، ج 2 ، ص 499 با سند خود از زياد بن منذر بن جارود عبدى كه فرقه جاروديه ، از فرقه زيديه منسوب به او هستند ، از شيخ خود ، حذيفة بن يمان روايت مىكند : كسانى كه مىخواستند ناقه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در بازگشت از تبوك رم بدهند ، چهارده نفر بودند : ابو الشرور ، ابو الدواهى ، ابو المعارف و پدرش ، طلحة ، سعد بن ابى وقاص ، ابو عبيده ، مغيرة ، سالم مولاى ابو حذيفه ، خالد بن وليد ، عمرو بن عاص ، ابو موسى اشعرى و عبد الرحمن بن عوف ، گرچه او در اين نقل ، از چهار نفر با كنيه ياد كرده و نام ايشان را مشخص نكرده ، ولى به ده نفر اشاره كرده است !
براى همين محقق بحار الانوار ، شيخ بهبودى در حاشيهء ، ج 1 ، ص 138 نوشته است : آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله مىخواست كه با مخفى نگه داشتن اسامى اين افراد ، آزمايش مسلمين را تكميل كند و قضاى الهى در مورد به فتنه مبتلا شدن امتش جارى گردد ، براى همين ، دستور به مخفى نگه داشتن اين قضيه ، يك امر ارشادى بوده است نه مولوى ؛ از اين رو حذيفه اين مطلب را در حيات رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و پس از رحلت آن حضرت مخفى نگه داشت ، و لكن در اواخر عمرش كه فتنهها تكميل شده بود ، گاهى با اشاره و كنايه و گاهى به صراحت بعضى از افراد اين توطئه را نام مىبرد .
ابن شاذان متوفاى 26 هجرى قمرى در كتاب الايضاح ، ص 61 و طبرسى امامى از علماى قرن چهاردهم در كتاب المسترشد ، ص 13 ، با سند واحدى از حذيف نقل كردهاند : به خدا قسم ، هيچ كدام از اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از من نسبت به شناخت منافقان آگاهتر نبود . من شهادت مىدهم كه ابو موسى اشعرى منافق است ! به حاشيهء الاصابه ، ص 273 نگاه كنيد .