تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
پشت بام قلعه رفته بود . همسرش رباب ، دختر انيف كندى در كنارش بود . در كنارشان شراب و آوازه‌خوانى كه برايشان آواز مىخواند ، قرار داشت . ( 1 ) در همين حال گاوميش‌هايى به قلعه نزديك شدند ، به گونه‌اى كه شاخ بعضىها به در قلعه مىخورد . همسرش جلوى پشت بام قلعه رفت و گاوميش‌ها را ديد ، اما لشكريان اسلام را نديد . اكيدر از صيد گاوميش بسيار لذت مىبرد . براى همين همسرش به او مژده داد كه گاوميش‌هايى با پاى خودشان به قلعه نزديك شده‌اند ! او از پشت بام پايين آمد و به برادرش حسّان بن عبد الملك و نوكرها دستور داد كه اسب‌ها را زين كنند . آنها سوار شدند و از قلعه خارج گرديدند ، در حالى كه فقط نيزه‌هاى كوچكى كه مخصوص شكار گاوميش بود با خود برداشته بودند . و در اين زمان سپاهيان خالد در كمين آنها نشسته بودند . ( 2 ) پس از آنكه در تعقيب گاوميش‌ها مقدارى از قلعه فاصله گرفتند . تعدادى از سپاهيان اسلام آنها را محاصره كردند . اكيدر مقاومت نكرد و تسليم شد ، اما برادرش مقاومت كرد و به مبارزه پرداخت و كشته شد . و نوكرها و سربازهايى كه همراهشان بودند ، به داخل قلعه فرار كردند و در آن را از پشت بستند . بر تن حسّان كه كشته شد ، قبايى از ديباج بود كه با طلا بافته شده بود . خالد آن را از تن او درآورد و به عمرو بن اميه ضمرى داد تا آن را پيش رسول الله ببرد و خبر اسارت اكيدر را به اطلاع رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برساند . خالد به اكيدر گفت : آيا قبول مىكنى كه تو را به قتل نرسانم و پيش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ببرم و در مقابل قلعهء دومة را برايم فتح كنى ؟ پاسخ داد : بله ، قبول مىكنم . خالد او را دست بسته ، پاى قلعه برد . اكيدر با صداى بلند به اطرافيانش گفت : در قلعه را باز كنيد ، اما برادرش مضاد بن عبد الملك از اين كار خوددارى كرد . اكيدر به خالد گفت : به خدا قسم ما دامى را كه مرا در غل و زنجير ببينند ، در را باز نخواهند كرد . پس مرا رها كن و به خدا قسم مىخورم كه قلعه را برايت فتح كنم در صورتى كه به اهل آن آسيبى نرسانى . خالد گفت : من با تو مصالحه مىكنم . اكيدر گفت : مرا حكم قرار بده و الا تو را حكم قرار مىدهم . خالد گفت : ما هرچه را كه عطا كنى ، قبول مىكنيم . اكيدر با اختيار خودش دو هزار شتر و هشتصد اسب و چهارصد زره و چهارصد نيزه را به آن‌ها داد و قبول كرد كه همراه برادرش مضاد پيش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برود تا او دربارهء آنها داورى كند . ( 3 ) خالد او را آزاد كرد تا برود و خودش و سپاهيانش ، از قلعه فاصله گرفتند . اكيدر پاى قلعه رفت و آنان در را براى او باز كردند و او پس از ورود ، قلعه را به روى مسلمانان گشود . خالد به همراه سپاهيانش وارد قلعه شدند و برادرش مضاد را گرفتند و محبوس كردند و آنچه را كه اكيدر قول داده بود ، تحويل گرفتند . سپس اكيدر و برادرش مضاد ، همراه خالد خارج شدند و او آنها را پيش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برد . اكيدر