( 1 ) سپس پسر عجوزه پيش عيينه آمد و گفت : آيا صد شتر فديه قبول مىكنى ؟
گفت : نه ! در اين حال عجوزه به پسرش گفت : چه چيز باعث شده كه مىخواهى صد شتر بدهى ؟ او را رها كن كه به زودى بدون فديه مرا رها خواهد كرد ! او برگشت و مدتى پيش عيينه نرفت . . . پس از آن از كنار عيينه گذشت و هيچ حرفى دربارهء مادرش نزد . عيينه او را صدا زد و گفت : آيا حاضرى كه همان صد شتر را بدهى و مادرت را آزاد كنى ؟ ! پسر گفت : بيشتر از پنجاه شتر نمىدهم ! عيينه از قبول آن خوددارى كرد ! پسر پيرزن رفت و پس از ساعتى دوباره از كنار عيينه گذشت در حالى كه اعتنايى به او نمىكرد ! عيينه او را صدا زد و گفت : آيا به همان پنجاه شترى كه گفتى ، مادرت را آزاد مىكنى ؟ ! پسر گفت : من بيشتر از بيست و پنج شتر نمىدهم ! عيينه قبول نكرد ! تا اينكه مردم مىخواستند حركت كنند . آنگاه عيينه پيش اين پسر آمد و گفت : آيا همان مقدارى را كه خودت گفتى ، قبول دارى ؟ ! پسر گفت : اگر فديهء او ده شتر باشد ، قبول دارم ! عيينة قبول نكرد . مردم حركت كردند و عيينه ترسيد كه قومش متفرق شوند ، براى همين پسر را صدا زد و گفت : به همان ده شتر ، مادرت را بردار و ببر ! پسر گفت : فقط در مقابل يك شتر حاضر هستم او را ببرم ! عيينة گفت : به خدا قسم ، به يك شتر تو نيازى ندارم ! پسر به او گفت : خودت چنين خواستى ! پير زنى را تصاحب كردهاى كه نه سينههايش بالا آمده و نه شكمش زاينده و نه لبهايش با طراوت است و نه شوهرى دارد كه به دنبالش باشد . چرا او را در ميان اين همه انتخاب كردهاى ؟ عيينه گفت : او را بگير كه احتياجى به او ندارم و اميدوارم كه هيچ خير و بركتى در او نباشد !
پسر جوان گفت : اى عيينه ، همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله تمام زنان اسير را پوشانده است و فقط اين پيرزن باقى مانده است . آيا تو او را نمىپوشانى ؟ ! و از او جدا نشد تا پارچهاى را از او گرفت تا با آن مادرش را بپوشاند . سپس همراه مادرش بازگشت در حالى كه پيرزن به عيينة مىگفت : تو نسبت به فرصتها آگاه نيستى !
( 2 ) و واقدى از معاذ بن جبل ، از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله روايت كرده است كه در آن روز فرمود : اگر قرار بود كه بردگى بر عرب ثابت و باقى بماند ، امروز ثابت و باقى مىماند ؛ لكن اسير در مقابل فديه آزاد مىشود .
آن حضرت در آن روز فديهء هر اسير را شش شتر قرار داد . « 1 »
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 953 - 954 ؛ ابن اسحاق در ج 4 ، ص 134 - 135 مىنويسد : پس از آن كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از واگذارى اسيران زن به صاحبان سهام فارغ شد ، سوار مركب خود شد . در اين حال مردم پشت سر وى هجوم آوردند و مىگفتند :
اى پيامبر خدا ، سهم ما را از شتر و گوسفندان بده تا اين كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله مجبور شد كه به درختى پناه ببرد . عبايش به شاخههاى درخت گير كرد و از دوشش افتاد ! آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى مردم ، عباى مرا بدهيد . به خدا قسم كه اگر به تعداد درختچههاى تهامه شتر در اختيار داشته باشم ، همه را بين شما تقسيم مىكنم و مرا خواهيد ديد كه بخيل و ترسو و دروغگو نيستم . -