تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
( 1 )

نفاق رسوا

پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نفاق دو مرد ثقفى و مزنى را آشكار نكرد تا آنها را رسوا كند ؛ اما قضيه در مورد عيينة بن حصن فزارى فرق مىكرد . او وقتى مشاهده كرد ، رؤسايى مثل مغيره و ابو سفيان براى ثقيف امان مىگيرند و با آنها صحبت مىكنند ؛ تصميم گرفت كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اجازه بگيرد تا او هم بتواند به عده‌اى أمان بدهد . براى همين پيش آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله رفت و عرض كرد : اى رسول خدا ، اجازه بدهيد كه به قلعه طائف بروم و با آنها صحبت كنم . رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله اجازه داد . وى به قلعه نزديك شد و گفت : اگر به قلعه نزديك شوم در أمان هستم ؟ گفتند : بله . نزديك بيا و داخل شو . ابو محجن مذكور او را شناخت . او وارد قلعه شد و به آنها گفت : پدر و مادرم قربانتان ! به خدا سوگند كه ايستادگى و مقاومت شما سبب خرسندى من شده است ! به خدا سوگند كه در عرب كسى همانند شما وجود ندارد ! به خدا سوگند كه محمد تا كنون با افرادى چون شما درگير نشده است ! الان از توقف زياد خسته شده است . شما در قلعه‌هاى خود بمانيد كه بسيار محكم است و اسلحه‌هاى شما بسيار زياد مىباشد و آب شما از داخل قلعه تأمين مىشود و از قطع آن بيمى نداريد ! ( 2 ) روايت‌كننده از جانب ثقيف مىگويد : هنگامى كه وى مىخواست بيرون برود ، عده‌اى از ثقيف به ابو محجن گفتند : ما از آمدن او به قلعه كراهت داشتيم ؛ زيرا مىترسيديم كه اگر خللى را در ما يا در قلعه‌هاى ما ببيند ، به محمد گزارش دهد ! ابو محجن به آنها گفت : مطمئن باشيد كه هيچ كدام از شما به اندازهء وى دشمن محمد نيستيد ، اگر چه وى در سپاه محمد مىباشد ! پس از آنكه وى بازگشت ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از او پرسيد : به آنها چه گفتى ؟ گفت : تا توانستم آنها را ترساندم و گفتم : همانا محمد در پاى قلعه‌هاى ديگرى از قبيل قلعه‌هاى : قينقاع ، نضير ، قريظه و خيبر فرود آمده و آنها را كه صاحب افراد و سلاح‌هاى بيشترى بوده‌اند محاصره كرده است و به خدا سوگند كه محمد از شما دست برنمىدارد تا تحت فرمان وى درآييد ! پس همگى مسلمان شويد ! يا از او أمان بخواهيد ! و تا جايى كه توانستم آنها را ترساندم و خوار كردم ! پس از آنكه وى حرف‌هايش را زد ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : دروغ مىگويى ! تو اين و اين را به آنها گفتى و براى او همه آنچه كه به آنها گفته بود ، بازگو كرد . « 1 » ابو بكر گفت : واى بر تو اى عيينه ! تو دائما در باطل غوطه‌ور مىشوى . در روز بنى نضير و قريظه و خيبر از تو چه كشيديم ! افراد را عليه ما برمىانگيزى و با شمشيرت با ما مىجنگى ؟ و در حالى كه به گمان خودت مسلمان شده‌اى ، دشمن را عليه ما تشويق مىكنى ؟ عيينه گفت : اى ابو بكر ، ديگر چنين كارى نخواهم كرد . و به درگاه خدا توبه مىكنم . عمر به پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد : اى رسول خدا ، اجازه بدهيد
هامش
( 1 ) . الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 118 ، حديث 195 و مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 932 .