سواع كه مال طايفهء بنى هذيل بود ، فرستاد . واقدى از وى نقل مىكند : وقتى به بتخانهء سواع رسيديم ، خادم آن از من پرسيد : چه مىخواهى ؟ گفتم : قصد انهدام سواع را دارم ! گفت : چه كار به او دارى ؟ گفتم :
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به من دستور داده است . گفت : بت از اين كار تو ممانعت مىكند ! گفتم : تو هنوز هم بر عقيدهء باطل خود هستى ؟ ! واى بر تو آيا او مىبيند يا مىشنود ؟ ! سپس به بت نزديك شدم و آن را شكستم و به همراهانم فرمان دادم كه خزانهء آن را خراب كنند ، اما چيزى در آن نبود . « 1 »
( 1 ) ابن اسحاق مىنويسد : بت عزّى در كوهى در ناحيهء نخله و در خانهاى قرار داشت . قبيلههاى قريش ، مضر و كنانه به آن احترام مىگذاشتند و پردهداران و خادمان آن از بنى شيبان از بنى سليم بودند . « 2 » ابن اسحاق مىنويسد : قبل از فتح ، خادم آن أفلح بن نضر شيبانى از بنى سليم بود . او همان كسى است كه ابو لهب به عيادت او رفت كه در آستانهء مرگ قرار داشت و ديد كه بسيار ناراحت است . از او پرسيد : چه شده است كه تو را اندوهگين مىبينم ؟ گفت : مىترسم كه بعد از من به عزّى بىاحترامى شود !
خالد به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله عرض كرد : اى رسول خدا ، حمد و سپاس خداى را كه ما را مورد لطف خويش قرار داد و از هلاكت نجات بخشيد ! من پدرم ( وليد بن مغيره ) را مىديدم كه صد شتر و گوسفند براى عزّى هديه مىبرد و آنها را در پاى اين بت قربانى مىكرد و سه روز در آنجا اقامت مىكرد و سپس با خوشحالى و سرور از انجام اين كار بازمىگشت ! امروز مىبينم كه پدرم با چه عقيدهاى از دنيا رفت و آن عقيده چگونه او را فريب مىداد كه براى سنگى كه نه مىشنود و نه مىبيند و سود و زيانى نمىرساند ، قربانى كند ! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اين امر در دست خداست . هر كسى كه هدايت را براى او آسان كند به راحتى هدايت مىشود و هر كسى كه گمراهى را براى او آسان كند ، در همان باقى مىماند . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را براى انهدام عزّى فرستاد . او همراه سى نفر سواره حركت كرد . وقتى كه به بتخانه رسيد ، شمشيرش را از غلاف كشيد . خادم عزى با ديدن اين منظره فرياد كشيد : اى عزّى بر خالد سخت بگير و چيزى از او باقى نگذار . اى عزّى اگر خالد را نابود نكنى ، گناه بزرگى مرتكب شده و از دين خود خارج گشتهاى ! « 3 »
( 2 ) خالد مىگويد : با سخنان خادم بتخانه ، بدنم به لرزه درآمد ! امّا شمشيرم را حوالهء او كردم و گفتم : اى عزّى ، تو باعث كفر هستى و پاك و منزه نيستى . من به اين رسيدهام كه خداوند تو را خوار كرده است . پس آن را با شمشير دونيم كردم و سپس آن را تكه تكه كردم . . . انهدام عزّى در بيست و پنجم ماه رمضان
هامش
- آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله آنها را به او بخشيد و همچنين او را به سوى قليّس ، بت طايفهء طى فرستاد و آن را منهدم كرد . و گفته شده است كه هداياى حارث غسّانى در اينجا بوده است .
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 870 - 871 .
( 2 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 79 .
( 3 ) . همان .