تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
بدهد مگر با اجازهء شوهرش . و مسلمان برادر مسلمان است و در مقابل ديگران يد واحده هستند و خونشان همتراز است . دور افتادگانشان به ايشان برگردانده مىشوند و كمترينشان مىتواند از سوى آنان به كسى امان بدهد . مسلمان در برابر كافر و كسانى كه در ذمّهء اسلام هستند تا وقتى كه بر عهد خود باشند ، قصاص نمىشود . و اهل دو دين مختلف از همديگر ارث نمىبرند . و زكات مسلمانان گرفته نمىشود مگر در خانه‌هايشان و كنارشان « 1 » و هيچ زنى نبايد بر عمّه و خاله‌اش به هوويى تزويج شود و بيّنه بر عهده مدّعى و قسم خوردن بر عهدهء انكاركننده است . . . و بعد از نماز صبح و عصر نمازى مشروعيت ندارد و شما را از روزه گرفتن در روز عيد فطر و عيد قربان نهى مىكنم . « 2 » ( 1 ) طبرسى در إعلام الورى در خبر أبان از بشير نبّال از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه سپس آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله عثمان بن طلحه را فراخواند و فرمود : عباى خود را بگير ، و كليد كعبه را در عباى او نهاد و فرمود : آن را به مادرت بده . « 3 » ابن اسحاق روايت كرده است : سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مسجد الحرام نشست در حالى كه كليد كعبه در دستش بود . على بن أبي طالب نزد آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله رفت و عرض كرد : اى رسول خدا ، پرده‌دارى را با سقايت براى ما ( بنى هاشم ) جمع كن كه درود خدا بر تو باشد . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله سكوت كرد و آنگاه فرمود : عثمان بن طلحه كجاست ؟ عثمان را صدا زدند و آمد . به عثمان فرمود : كليدت را بگير كه امروز ، روز نيكى و وفادارى است . « 4 » ( 2 ) واقدى از عثمان بن طلحه روايت كرده است : با خنده و شادمانى به استقبال او رفتم . او با خوش‌رويى مرا تحويل گرفت و فرمود : اى فرزندان ابى طلحه ، اين كليد را بگيريد و براى هميشه پيش شما باشد . كسى آن را از شما نمىگيرد ، مگر اينكه ظالم باشد . اى عثمان ، خداوند شما را امين خانه خود قرار داده است . . . پس به انجام كارهاى آن اقدام كن و نان حلال بخور . و خطاب به مردم فرمود : او را يارى كنيد . ( 3 ) سپس خالد بن وليد نزد آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله آمد . حضرت از او پرسيد : اى خالد ، چرا درگير شدى در حالى كه از جنگ نهى كرده بودم ؟ ! گفت : اى رسول خدا ، آنها جنگ را شروع كردند . در ابتدا ما را تيرباران كردند ، سپس بر روى ما شمشير كشيدند . تا جايى كه مىتوانستم از جنگ خوددارى كرده و آنها را به اسلام دعوت كردم و به آنها گفتم كه همانند ديگران وارد اسلام شويد ؛ اما قبول نكردند و چاره‌اى
هامش
( 1 ) . در اينجا چنين آمده در صورتى كه هنوز زكات واجب نشده بود . ( 2 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 836 - 837 و نگاه كنيد به بحث مفصل درباره آن در كتاب مكاتيب الرسول ، ج 1 ، ص 54 و ج 2 ، ص 521 - 525 در آنجا هست كه شخصى از مسلمانان از آن حضرت خواست كه دستور دهد اين خطبه را براى وى بنويسند ، و نوشتند . ( 3 ) . إعلام الورى ، ج 1 ، ص 225 . ( 4 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 4 ، ص 55 .