( 1 )
كليد كعبه
خبرى دربارهء ورود عثمان بن طلحه از بنى عبد الدار همراه عمرو بن عاص سهمى و خالد بن وليد مخزومى به مدينه نقل كرديم و گفتيم كه اينها در اول ماه صفر سال هشتم هجرى از مكه به مدينه رفتند و مسلمان شدند . عثمان بن طلحه بعد از پدرش كه پرچمدار قريش در بدر بود و در اين جنگ كشته شد ، خادم و كليددار ارثى كعبه گرديد . او در هجرتش به مدينه كليد را نزد مادرش گذاشته بود و او دختر شيبهء مخزومى بود كه در بدر به دست مسلمانان كشته شده بود .
( 2 ) واقدى با سند خود از ابن عمر روايت كرده است : در روز فتح ، رسول خدا در حالى كه سوار شتر بود ، وارد مكه شد و بلال بن أبى رباح و اسامة بن زيد و عثمان بن طلحه همراهش بودند . وقتى كه آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله به بالاى تنگه رسيد ، عثمان را نزد مادرش فرستاد تا كليد كعبه را بياورد . « 1 » سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد مسجد الحرام شد و طواف را به جاى آورد . و پس از آن در گوشهاى از مسجد نشست و مردم دور او را گرفتند . « 2 » سپس بلال را به دنبال عثمان بن طلحه فرستاد تا كليد كعبه را بياورد . « 3 »
( 3 ) طبرسى در إعلام الورى از أبان بن عثمان احمر بجلى كوفى از بشير نبّال از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از كليد كعبه سؤال كرد . گفتند : نزد امّ شيبه است . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عثمان بن طلحه را فراخواند و فرمود : نزد مادرت برو و بگو كليد را بفرستد . « 4 » عثمان گفت : بله يا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و نزد مادرش رفت و گفت : اى مادر ، كليد را بده كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا فرستاده است تا كليد را ببرم . مادرش گفت : با جنگجويان ما مىجنگى و حالا مىخواهى كه كرامت را از ما بگيرى ؟ ! « 5 »
عثمان گفت : بايد كليد را بفرستى يا تو را مىكشم ! او كليد را به دست غلامى داد و او آن را نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آورد . آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله كليد را گرفت و عمر را فراخواند و فرمود : « اين تأويل آن رؤياى قبل من است » . « 6 »
( 4 ) سپس همراه عثمان بن طلحه و بلال بن رباح و اسامة بن زيد « 7 » پيش رفت و در را باز كرد . خالد بن وليد جلوى در ايستاد تا مانع ورود مردم شود . در آن زمان داخل كعبه داراى شش ستون بود . « 8 » واقدى از
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 834 .
( 2 ) . واقدى در ج 2 ، ص 867 از عامر بن واثله روايت مىكند : روز فتح مكه با مادرم بودم و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم كه راه مىرود و مردم نيز با او حركت مىكنند و عدهاى از او كوتاهتر و عدهاى بلندتر هستند و هرگز چهرهء بسيار سفيد و موى بسيار سياه او را فراموش نمىكنم .
( 3 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 832 - 833 .
( 4 ) . إعلام الورى ، ج 1 ، ص 225 .
( 5 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 833 .
( 6 ) . عمر به درستى رؤياى آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله در روز صلح حديبيه بدگمان شده بود !
( 7 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 835 و فقط در تهذيب ، ج 1 ، ص 245 از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه اسامه در آن جمع بوده است .
( 8 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 835 .