اسبان به هوا برخاست . تا اين هنگام ابو سفيان با عبور هر طايفهاى مىپرسيد كه آيا محمّد عبور نكرده است ؟ ! عباس جواب مىداد : نه . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرچم خود را به دست سعد بن عبادهء خزرجى داده بود و او جلوى كتيبه ( گردان سواره نظام ) حركت مىكرد .
هنگامى كه سعد با پرچم محمد صلّى اللّه عليه و آله از جلوى ابو سفيان گذشت ، فرياد زد : اى ابو سفيان ، امروز روز انتقام است ، امروز روزى است كه حرمتها شكسته مىشود ! و همراهانش آن را تكرار كردند .
( 1 ) كمكم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پيش آمد در حالى كه بر ناقهء قصواء « 1 » سوار شده بود و با نصف برد يمانى قرمز « 2 » يا سياه « 3 » ، عمامهاى را بدون تحت الحنك به سر بسته بود . آن حضرت در ميان أقرع بن حابس و عيينة بن حصن « 4 » و اسيد بن حضير انصارى و ابى بكر حركت مىكرد و عمر بن خطاب كه خود را در سلاح پيچيده بود و شناخته نمىشد ، با صداى بلند شعر مىخواند . ابو سفيان او را نشناخت و از عباس پرسيد : اى ابو الفضل ، اين آوازخوان كيست ؟ جواب داد : او عمر بن خطاب است . ابو سفيان گفت : به خدا سوگند كه كار طايفهء بنى عدى بالا گرفته است ، پس از آنكه قليل و ذليل بودند . عباس گفت : اى ابو سفيان ، همانا خداوند هر كه را بخواهد به وسيلهاى بالا مىبرد و عمر از كسانى است كه اسلام او را بالا برده است . « 5 » سپس ابو سفيان گفت : اى ابو الفضل ، هيچگاه چنين كتيبهاى را نديده بودم و هيچ كسى همچنين كتيبهاى را براى من توصيف نكرده بود . سبحان اللّه ، هيچ كس چنين نيرويى ندارد و نمىتواند آن را فراهم كند ! آنگاه گفت : به درستى كه پادشاهى برادرزادهات به زودى بسيار بزرگ و با شكوه مىشود ! از عباس روايت شده است كه به او گفتم : واى بر تو اى ابو سفيان ! اين پادشاهى نيست ، بلكه نبوت است ! و ابو سفيان گفت : « 6 » آرى همين طور است . « 7 »
( 2 ) رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به پيش آمد تا به موازات ابو سفيان رسيد . ابو سفيان او را صدا زد و گفت : اى رسول خدا ، آيا به قتل و غارت قومت دستور دادهاى ؟ ! همانا سعد - و كسانى كه با او بودند - وقتى كه از كنار ما گذشتند ، گفتند : اى ابو سفيان ، امروز روز انتقام است ، امروز روزى است كه حرمتها شكسته مىشود ، امروز روزى است كه خدا قريش را خوار مىگرداند ! من تو را به خدا قسم مىدهم كه به قوم خود رحم كنى و همانا تو نيكوكارترين و مهربانترين و نزديكترين فرد نسبت به آنها هستى ! « 8 »
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 821 .
( 2 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 47 .
( 3 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 823 - 824 .
( 4 ) . همان ، ج 2 ، ص 804 .
( 5 ) . همان ، ج 2 ، ص 821 .
( 6 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 822 و تاريخ يعقوبى ، ج 1 ، ص 59 .
( 7 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 4 ، ص 47 .
( 8 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 821 .