( 1 )
حاضر شدن ابو سفيان نزد پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله
واقدى با سند خود از ابن عباس از پدرش روايت مىكند : هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله در مرّ الظّهران فرود آمد ، پيش خود گفتم : واى به حال قريش ! به خدا سوگند كه اگر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با زور وارد مكه شود ؛ قريش تا ابد هلاك خواهد شد ! براى همين سوار يكى از اسبهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به نام شهباء شدم و به دنبال كسى بودم كه او را به سوى قريش بفرستم تا با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مذاكره كنند ، پيش از آنكه به زور وارد مكه شود . در همين حال كه در أراك ( ناحيهاى از مرّ الظّهران ) بودم و به دنبال كسى مىگشتم ، شنيدم كه كسى مىگويد : به خدا سوگند كه تا به حال اين همه آتش در شب نديده بودم ! ناگهان ديدم كه ابو سفيان است . صدا زدم : ابو حنظله ! صدايم را شناخت و گفت : لبّيك اى ابو الفضل ، پدر و مادرم به فدايت چه كار دارى ؟ گفتم : واى به حال تو ، اين رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه با ده هزار مرد جنگى آمده است ! گفت : پدر و مادرم به فدايت ، چه دستور مىدهى و آيا راه چارهاى به نظرت مىرسد ؟ گفتم : بله . در رديف من بر اين اسب سوار شو تا تو را نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ببرم . به خدا سوگند كه اگر وارد جنگ شويد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر شما پيروز شود ، كشته خواهى شد ! گفت : اين را مىدانم .
( 2 ) بديل كه همراه او بود ، بازگشت و ابو سفيان در ركاب من سوار شد و حركت كرديم . هرگاه از كنار يكى از آتشهاى مسلمانان عبور مىكرديم ، مىپرسيدند : كيستى ؟ من مىگفتم : عباس . و آنها مىگفتند : عموى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه بر اسب وى سوار شده است . تا اينكه از كنار آتش عمر بن خطاب عبور كردم .
وقتى كه مرا ديد ، برخاست و گفت : كيستى ؟ گفتم : عباس . او نگاه كرد و ابو سفيان را ديد كه پشت سرم سوار شده است و فرياد زد : اين دشمن خدا ، ابو سفيان است ؟ ! سپاس خداى را كه بدون عهد و پيمانى ما را بر تو مسلّط كرد . سپس به سرعت به سوى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حركت كرد و من نيز اسب را به سرعت راندم تا همگى جلو در خيمهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله جمع شديم . من بر آن حضرت صلّى اللّه عليه و آله وارد شدم و پشت سرم ، عمر نيز داخل شد و گفت : اى رسول خدا ، اين ابو سفيان ، دشمن خداست كه با پاى خودش و بدون هيچ عهد و پيمانى آمده است ، اجازه بدهيد كه گردنش را بزنم !
( 3 ) گفتم : اى رسول خدا ، من به او پناه دادهام . سپس به عمر گفتم : صبر كن اى عمر ! اگر او يكى از افراد طايفهء بنى عدىّ بن كعب بود ، اين حرف را نمىزدى ، زيرا وى يكى از افراد طايفهء تو محسوب مىشد ؛ و لكن او يكى از افراد بنى عبد مناف است ! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : او را ببر ، به خاطر تو به او أمان دادم . نزد تو بماند و صبح او را پيش من بياور و من او را بردم . « 1 »
هامش
( 1 ) . مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 816 - 817 به صورت مسند و ابن اسحاق در سيره ، ج 4 ، ص 44 - 45 آن را آورده است و شبيه آن در إعلام الورى ، ج 1 ، ص 219 و مجمع البيان ، ج 10 ، ص 846 - 847 آمده است .