تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩
بهترين هديه‌اى كه از منطقه ما به حبشه برده مىشد ، پوست دباغى شده بود براى همين پوست‌هاى زيادى را برداشتيم و حركت كرديم تا ( در حبشه ) بر نجاشى وارد شديم . ( 1 ) رسول الله صلّى اللّه عليه و آله عمرو بن اميّة ضمرى را با نامه‌اى به سوى نجاشى فرستاده بود و از او خواسته بود كه امّ حبيبه ، دختر ابو سفيان را به ازدواج او دربياورد . « 1 » به خدا قسم كه ما نزد نجاشى بوديم كه عمرو ضمرى آمد و بر نجاشى وارد شد و سپس خارج شد و رفت . پس از آن من نزد نجاشى رفتم و در برابرش سجده كردم ، چنان كه قبلا هم اين كار را مىكردم . او گفت : آفرين بر دوست من ! آيا از سرزمينت چيزى برايم هديه آورده‌اى ؟ گفتم : بله اى امير . پوست‌هاى زيادى را هديه آورده‌ام . سپس آنها را تقديم كردم كه باعث خوش‌حالى وى شد . و مقدارى از آن را ميان اطرافيانش تقسيم كرد و سپس دستور داد كه بقيه را به خزانه ببرند و آن را ضبط كنند . پس از آن كه اين حالت را از او ديدم گفتم : اى پادشاه بزرگ ، مردى را ديدم كه از نزد شما خارج شد و او فرستادهء مردى است كه دشمن ما است و بين ما اختلاف انداخته و اشراف ما را به قتل رسانده است ! مرحمت نماييد و او را به من تحويل دهيد تا او را بكشم ! ( 2 ) نجاشى دستش را بالا برد و ضربهء محكمى بر بينىام زد كه گمان كردم آن را شكسته است . خون از بينىام سرازير شد و من با لباسم آن را پاك مىكردم . به او گفتم : اى پادشاه اگر احتمال مىدادم كه از اين درخواست من ناراحت مىشوى ، آن را مطرح نمىكردم . گفت : اى عمرو ، آيا از من مىخواهى كه فرستادهء رسول الله صلّى اللّه عليه و آله را به تو تحويل دهم تا او را بكشى ؟ ! كسى كه همان ناموس اكبرى كه بر موسى و عيسى بن مريم نازل مىشده ، بر او نازل مىشود . ( 3 ) گفتم : اى پادشاه ، آيا به اين امر شهادت مىدهى ؟ گفت : بله ، نزد خدا شهادت مىدهم و تو هم حرف مرا بشنو و از او اطاعت كن . به خدا قسم كه او بر حقّ است و بر مخالفانش پيروز خواهد شد ؛ چنان كه موسى بر فرعون و لشكريانش پيروز شد ! گفتم : آيا با من بر سر اسلام بيعت مىكنى ؟ گفت : بله . و دستش را دراز كرد و با او بر سر اسلام بيعت كردم در حالى كه لباس‌هايم غرق خون شده بود . آنگاه دستور داد كه طشتى را آوردند و لباس‌هايم را در آن انداختم و بدن خود را شستم . سپس لباسى را به من پوشانيد و من نزد همراهانم برگشتم . « 2 »
هامش
( 1 ) . و در روايت ابن اسحاق آمده است : پيامبر او را در رابطه با جعفر و يارانش فرستاده بود ( ج 3 ، ص 289 ) . ( 2 ) . سپس از يارانم جدا شدم و به بندرگاه رفتم و يك كشتى را ديدم كه بارگيرى نمود و در حال حركت كردن است . سوار