( 1 ) وى از پدرش از سلمة بن عبد الله بن عمر بن ابى سلمه از جدّهاش ام سلمة « 1 » نقل مىكند كه گفت :
هنگامى كه ابو سلمه تصميم به مهاجرت به مدينه گرفت ، شترى براى من آماده كرد و مرا بر آن سوار كرد و در حالى كه فرزندم سلمه شيرخواره بود ، وى ما را به سوى مدينه حركت داد .
در اين حال عدهاى از بنى مخزوم آمدند و گفتند : تو خودت را از دست ما نجات دادى « 2 » ، ولى چگونه به تو اجازه دهيم كه همسرت را نيز با خود به مدينه ببرى ؟ ! سپس افسار شتر را از وى گرفتند و مرا از او جدا كردند و خانوادهام مرا در خانه حبس كردند و در اين حال فرزندم سلمه با من بود . پس از آن كه ابو سلمة به مدينه رفت ، خانوادهاش آمدند و گفتند : حال كه امّ سلمه را از پسر ما جدا ساختند ، اجازه نمىدهيم كه نوهء ما نزد شما باشد ! و بدين ترتيب فرزندم سلمه را نزد خود بردند و مرا تنها گذاشتند .
( 2 ) پس از آن من هر روز صبح به بيابان ابطح مىرفتم و آنجا مىنشستم و تا غروب گريه مىكردم و سپس به خانه برمىگشتم ! اين كار نزديك به يك سال طول كشيد تا اين كه روزى يكى از عمو عموزادههايم ، دلش به حالم سوخت . لذا نزد خانوادهام آمد و به آنها گفت : چرا دست از سر اين بيچاره برنمىداريد ؟ چرا بين او و همسرش و فرزندش جدايى انداختيد ؟ ! پس از آن فرزندم را به من برگرداندند و گفتند : اگر مىخواهى مىتوانى نزد همسرت به روى .
( 3 ) پس شترى را آماده كردم و فرزندم را در بغل گرفتم و به سوى همسرم در مدينه حركت كردم و در اين حال هيچ كس با من نبود . . . پس از آن كه به تنعيم ( راه خروجى مكه به مدينه ) رسيدم ، عثمان بن طلحه از بنى عبد الدار مرا ديد و شناخت . او گفت : اى دختر ابى اميه به كجا مىروى ؟ گفتم : مىخواهم نزد همسرم در مدينه بروم ! گفت : آيا كسى تو را همراهى نمىكند ؟ گفتم : نه به خدا ، فقط خدا و اين پسرم همراه من هستند . سپس گفت : به خدا قسم كه تو را تنها نخواهم گذاشت و افسار شتر را به دست گرفت و حركت كرد . هنگامى كه به منزلگاهى مىرسيديم ، شتر را مىخوابانيد و سپس به كنارى مىرفت تا من پياده شوم و پس از آن كه پياده مىشدم ، شترم را تيمار مىكرد و آن را به درختى مىبست ، سپس خودش به زير درخت ديگرى مىرفت و مشغول استراحت مىشد . وقتى كه هنگامهء رفتن مىشد ، شتر را آماده مىكرد و مىخوابانيد و سپس خودش به كنارى مىرفت تا من سوار شوم و آنگاه افسارش را به دست مىگرفت و آن را پيش مىبرد و همين طور پيش رفتيم تا به روستاى بنى عمرو بن عوف در قباء رسيديم در آنجا وى گفت : همسر تو در همين روستا است و تو با توكل بر خدا به آنجا برو و خودش به سوى مكه بازگشت . « 3 »
هامش
( 1 ) . به همين صورت نقل شده است و ام سلمه جدّه پدرش عبد الله بوده است و شايد كه او از پدرش عبد الله از جدهاش ام سلمه روايت كرده است .
( 2 ) . شايد كه به خاطر امان دادن ابو طالب به وى بوده است .
( 3 ) . سيرهء ابن اسحاق ، ج 2 ، ص 113 - 112 با اندكى تغيير .