تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
( 1 ) رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قاصدى را نزد قريش فرستاد كه به آنها بگويد : « 1 » اى جماعت قريش ، هيچ قومى از عرب نزد من مبغوض‌تر از كسانى نيستند كه به جنگ آغاز كنند « 2 » ، پس مرا با اعراب واگذاريد و اگر من صادق باشم كه باعث چشم روشنى شما هستم و اگر دروغگو باشم كه گرگ‌هاى عرب ما را كفايت خواهند كرد . پس برگرديد . عتبه گفت : به خدا قسم كه هيچ‌گاه رستگار نخواهند شد قومى كه اين درخواست را ردّ كنند . سپس جلوى آنها رفت و گفت : اى جماعت قريش ! همين يك روز حرف مرا بشنويد و تا ابد الدهر اعتنايى به حرف‌هاى من نداشته باشيد . به مكه بازگرديد و در كمال آسايش به نوشيدن شراب و در بر گرفتن سياه چشمان بپردازيد . همانا محمّد داراى حسب و نسب و عموزادهء شما است پس برگرديد و با نظر من مخالفت نكنيد . و اگر از محمد كالاهاى كاروانى را مىخواهيد كه در نخليه مصادره كرده است و خونخواه ابن حضرمى هستيد ، او هم پيمان من است و ديهء او و خسارت‌ها را مىپردازم . ( 2 ) هنگامى كه ابو جهل اين سخنان را شنيد ، خشمگين شد و گفت : عتبه زبان درازترين مردم است و بسيار بليغ مىباشد و اگر قريش به تبع سخنان او به مكه بازگردند ، تا ابد الدّهر سيد و بزرگ آنان خواهد بود . سپس گفت : اى عتبه ، نگاهت به شمشيرهاى بنى عبد المطلب افتاده و ترس تو را فرا گرفته است و براى همين به مردم دستور مىدهى كه برگردند ، در حالى كه پيروزى خود را با چشمانمان مىبينيم ! عتبه از شتر خود پايين آمد و به ابو جهل كه بر اسب خود سوار بود حمله كرد ، پس پاى اسبش را پى كرد و موى سر او را گرفت و گفت : آيا من ترسو هستم ؟ ! به زودى قريش خواهند فهميد كه كدام يك از ما ترسوتر و شايستهء سرزنش هستيم ؟ و كدام يك خويشان خود را به تباهى مىكشد ! هيچ كس به غير از من و تو به طور آشكار به سوى مرگ نخواهيم رفت ! سپس موى سرش را محكم كشيد ! مردم دور آنها جمع شدند و مىگفتند : اى ابو الوليد ! تو را به خدا بس كن ! و روحيهء مردم را سست مكن ، از چيزى نهى مكن كه خود اوّلين مخالف آن باشى ! تا اين كه ابو جهل را از دست او نجات دادند . ( 3 ) پس وليد رفت و زره‌اش را پوشيد و كلاه‌خودى را براى سرش جستجو كردند ، اما نيافتند ؛ زيرا سرش ، بسيار بزرگ بود . براى همين دو عمّامه بر سر خويش بست و سپس شمشيرش را برداشت و به پسرش وليد نگاهى انداخت و گفت : برخيز اى پسرم . او برخاست و سپس نگاهى به برادرش ، شيبه كرد و او هم برخاست .
هامش
( 1 ) . واقدى در ج 1 ، ص 61 مىگويد : نبى اكرم صلّى اللّه عليه و آله عمر بن خطاب را به سوى قريش فرستاد . ( 2 ) . يعنى مبغوض‌ترين گروه در ميان عرب كسانى هستند كه جنگ با شما را شروع كنند و من نيز خوش ندارم كه جنگ با شما را شروع كنم ، اگر شما شروع به جنگ نكنيد .