گفت : صدقه غضب پروردگار را فرو مىنشاند . و نيز فرمود : من دوست ندارم كه نعمتهاى بزرگ دريابم و اندك ذلتى بر خويش بازپذيرم . با همهء اينها چون از كسى در خشم و غضب شوم و مكافات او لازم باشد ، ذلت فرو خوردن خشم را بر خود هموار مىكنم ، و از مكافات او خوددارى مىنمايم . آن حضرت چنان بود كه پيش از آنكه به دادن صدقه بپردازد آن را مىبوسيد ، و آنگاه كه علت اين امر را از وى پرسيدند گفت :
اين دست سائل نيست كه من مىبوسم ، بلكه در حقيقت دست پروردگار است . زيرا كه صدقه قبل از آنكه به دست فقير برسد در دست پروردگارم قرار گرفته است . به هنگام مسافرت چنانچه در بين راه سنگى مىيافت از شتر خود پياده مىشد و به دست خود آن را به كنارى مىبرد و سپس به راه خود ادامه مىداد .
روزى به عدهاى از افرادى كه به بيمارى جذام مبتلا بودند برخورد كه بر سفرهء غذا نشسته بودند .
همين كه على بن الحسين ( ع ) را مشاهده كردند ، وى را به خوردن غذا دعوت كردند . آن حضرت ابتدا بر آنها سلام كرده و از آنجا عبور كرد . اما ديرى نپاييد ، در حالى كه مىگفت : « ان اللّه لا يحب متكبرين » به طرف آنها مراجعت كرد . پس گفت : من روزهدار هستم . و به اين وسيله از شركت با آنها امتناع ورزيد . و در عوض از آنان به خانهء خود دعوت كرد . پس از چندى دعوت وى را پذيرفتند آن حضرت به آنان اطعام كرد و عطايايى به آنان بخشيد . جامهاى داشت كه همين كه زمستان پايان مىيافت به عنوان صدقه به فقرا اعطاء مىكرد و چون تابستان سپرى مىگرديد لباسى كه براى تابستان تهيه كرده بود به فقرا مىبخشيد .
در روايت ديگرى آمده است كه : آن حضرت همان لباس خود را صدقه مىداد و آنگاه كه از وى پرسيدند :
لباس خود را به كسى مىبخشيد كه از بهاى آن اطلاع نداشته و شايد لايق پوشيدن اين لباس نباشد . بهتر نيست آن را به فروش برسانيد و پول آن را اعطا كنيد ؟ در پاسخ مىگفت : من خوش ندارم لباسى را كه با آن نماز گزاردهام به فروش رسانم .
مناقب و فضايل امام
در طبقات ابن سعد ، آمده است كه : على بن الحسين ( ع ) در گفتار و كردار ، شخصيتى موثق و امين بود و در بزرگى و علو همت و پارسايى و حلم و بردبارى مقامى بس عالى داشت و در كليهء فضايل به حد كمال بود .
و در كتاب ، مرآة الجنان مىنويسد : مناقب و فضايل اخلاقى امام سجاد ( ع ) به اندازهاى است كه شرح آنها در اين مختصر نمىگنجد . چنان كه مبرد در كامل مىنويسد : روزى يكى از مردمان قريش كه مادرش از كنيزان بود ، در مجلس سعيد بن مسيب حضور يافت . سعيد براى اينكه به خوبى وى را بشناسد و از پدر و مادرش آگاه شود وى را مخاطب ساخته پرسيد : خالههاى شما چه كسانى بودند ؟ مرد قريشى جواب داد :
مادرم بانويى كنيز بود . همين كه سخنش پايان يافت پيش خود احساس كرد كه در نظر سعيد چيزى كسر داشته و يا شايد نقصى در او مشاهده كرده زيرا به زودى از او رو گردانيد و آن طور كه انتظار داشت سعيد به وى اعتنا نكرد . ديرى نپاييد كه على بن الحسين بن على بن ابى طالب ( ع ) وارد شد . سعيد از جاى خود برخاسته و پس از سلام نسبت به وى تعظيم و تكريم فراوان نمود . در اينجا مرد قريشى رو كرد به سعيد و گفت : آقا ، پس اين شخص كيست ؟
سعيد گفت : اين آقايى است كه ممكن نيست كسى مسلمان باشد و او را نشناسد .