تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
بر جسدش حاضر شد و در حالى كه خاك از چهره‌اش پاك مىكرد گفت : بهشت بر تو گوارا باد ، شمر كه وى را بدين حال مشاهده كرد به غلام خود كه رستم نام داشت دستور داد وى را از پاى درآورد . او نيز با چوب بر سر ام وهب زد و بدين ترتيب اين زن نيز در كنار همسرش به شهادت رسيد . پس از اين دو نفر ، عمر بن خالد صيداوى كه از ياران حسين ( ع ) بود پيش آمد و خود را آمادهء رفتن به ميدان كارزار ساخت . پس امام به وى گفت : به سوى ميدان حركت كن كه ما نيز به زودى به تو خواهيم پيوست . عمر بن خالد كه سعد غلام آزادشدهء او نيز همراهش بود و جبار بن حارث سلمانى و مجمع بن عبيد اللّه عايذى بر سپاه دشمن حمله بردند و صفوف آنان را درهم شكستند . لشكر ابن سعد آنان را محاصره كرد چندان كه ارتباط آنها با امام قطع شد . پس عباس بن على ( ع ) با يك حملهء ناگهانى آنان را از ميان انبوه دشمن رها ساخت . هر چند كه اين چهار تن به شدت مجروح شده بودند ، با اين وصف بازهم يك بار ديگر حمله را آغاز كردند و به نبرد ادامه دادند ، و بسيارى از ياران ابن سعد را به هلاكت رساندند ، و خود نيز به شهادت رسيدند . عمرو بن حجاج با گروه بسيارى از لشكريان كوفه كه با وى بودند بر جناح راست ياران حسين ( ع ) حمله آورد . همين كه به ياران حسين ( ع ) نزديك شدند زانو بر زمين نهادند و نيزه‌هاى خود را به سوى ايشان گرفتند . اسبان لشكر عمرو كه چنين ديدند پيش نرفتند و چون خواستند بازگردند ، ياران حسين ( ع ) بىدرنگ آنان را تيرباران كردند . گروهى از سپاه دشمن را بر زمين افكندند و گروهى را نيز زخمى ساختند . مردى از افراد بنى تميم به نام عبد اللّه بن حوزه از سپاه ابن سعد بيامد و در برابر حسين بايستاد و گفت : اى حسين با خبر باش كه سوى آتش مىروى . حسين ( ع ) گفت : هرگز ، من به سوى پروردگار مهربان و توبه‌پذير و در خور اطاعت مىروم . پس حسين دست به دعا برداشت و گفت : خدايا او را به جهنّم ببر . ديرى نپاييد كه اسبش سركشى آغاز كرد و او را به طرف جويى برد كه در آن افتاد و پاى چپش در ركاب و پاى راست او بيرون ماند . در اين اثنا مسلم بن عوسجه پيش آمد و پاى راستش را با شمشير بزد و اسب به همان حال مىدويد و سرش را به سنگها و تنهء درختها مىزد ، تا جان داد و خداوند بىدرنگ او را به آتش دوزخ فرستاد . مسروق بن وايل حضرمى كه جزء سوارانى بود كه همراه ابن سعد به ميدان نبرد آمده بود ، مىگويد : من با خودم مىگفتم چه خوب بود به سر امام حسين دست مىيافتم و به سبب آن به نزد ابن زياد منزلتى پيدا مىكردم . اما همين كه مسروق آنچه را كه در اثر دعاى امام حسين ( ع ) بر سر ابن حوزه آمد مشاهده كرد ، از ميدان بازگشت و سپاه را پشت سر نهاد . و گفت : از اين خاندان چيزى ديدم كه هرگز با آنها جنگ نخواهم كرد . پس از اين جريان جنگ درگير شد . برير بن خضير همدانى ، مردى زاهد و عابد و در قرائت قرآن بر همهء قاريان اهل زمان خود برترى داشت چنان كه او را سيد القراء مىگفتند ، خود مىگفت :
انا برير و أبي خضير * لا خير فيمن ليس فيه خير
گويند يزيد بن معقل با وى درگير شد . پس حضير به دو گفت : مىخواهى با همديگر دعا كنيم و از خدا بخواهيم كه دروغگو را لعنت كند و خطاكار را بكشد .