را دعا مىكرد و مىگفت : بار خدايا تيرش را نيرومند ساز ، و پاداش او را بهشت قرار ده . پس در پايان پنج تن از ياران عمر بن سعد را بكشت و او نيز نخستين كسى بود كه به شهادت رسيد .
سپاه دشمن هر يك به ميدان مىآمدند و مبارز مىطلبيدند . ياران حسين ( ع ) با اشتياق فراوان به سوى آنان مىشتافتند و آنان را پاسخ مىگفتند . چنان كه دربارهء آنان اشعار زير را گفتهاند :
قوم اذا نودو الدفع ملمة * و الخيل بين مدعس و مكر دس
لبسوا القلوب على الدروع و اقبلوا * يتهافتون على ذهاب الانفس
در اين هنگام يسار ، آزادشدهء زياد و سالم آزادشدهء عبيد اللّه بن زياد به ميدان آمدند و گفتند : هماوردى هست كه سوى ما آيد ؟ پس عبد اللّه بن عمير بن جناب كلبى برخاست و از امام اجازه خواست كه با آنان نبرد كند .
او مردى بلند قامت بود و بازوانى ستبر داشت . حسين ( ع ) نگاهى به وى افكند و گفت : گمان دارم كه كشندهء همگنان اوست . پس وى را اجازه داد . وى شبانه از كوفه حركت كرده بود و همسرش ، ام وهب ، نيز با او بود ، و خود را به امام رساند . وى همين كه دريافت كه سپاهيان بسيارى در نخيله براى نبرد با حسين ( ع ) آماده مىشوند گفت : به خدا من بسيار علاقه داشتم با مشركان پيكار كنم . اينك ثواب جنگ با اينان كه به جنگ پسر دختر پيمبرشان مىروند به نزد خداى بيشتر از ثواب نبرد با مشركان است . پس به نزد همسر خويش رفت و آنچه را شنيده بود با وى بگفت . همسرش گفت : كار ثواب مىكنى . هر چه زودتر برو . مرا نيز همراه خويش ببر . عبد اللّه بن عمير بر يسار ، حملهء شديدى برد و با شمشير خويش او را بزد ، تا او را به خاك افكند .
وى نخستين كسى بود كه از سپاه ابن سعد به قتل رسيد .
در آن حال كه عبد اللّه سرگرم زدن او بود . سالم آزادشدهء عبيد اللّه بر وى حمله برد . ياران حسين فرياد زدند ، برده سوى تو آمد . اما عبد اللّه اعتنايى نكرد . تا نزديك شد . همين كه خواست شمشيرى بر عبد اللّه بزند ، وى دست چپ خويش را جلو آن برد و در نتيجه انگشتان دست چپش بيفتاد . اما بدان زخم اعتنايى نكرد . و با شمشير خود چندان ضربتش زد كه به هلاكت رسيد . عبد اللّه كه هر دو را كشته بود بيامد و در حالى كه رجز مىخواند گفت :
حسبي بيتي في عليم حسبي * اني مرؤ ذو مرة و عصب
و لست بالخوار عند النكب * اني زعيم لك ام وهب
بالطعن فيهم صادقا و الضرب * ضرب غلام مؤمن بالرب
در اين اثنا ام وهب چوب بزرگى كه خيمهاش را بدان بسته بود بر دست گرفت و نزد شوهر آمد و به وى گفت : پدر و مادرم به فدايت ! از پاكان ، از خاندان محمد دفاع كن . عبد اللّه نزد وى آمد كه او را پيش زنان ببرد .
اما همسرش كه جامهء وى را گرفته بود ، مىكشيد و مىگفت ، تو را رها نخواهم كرد . بايد من هم با تو بميرم .
در اين هنگام حسين ( ع ) ندا داد و گفت : خداوند شما خاندان را پاداش نيك دهد . اى زن خدا تو را رحمت آرد .
پيش زنان بازگرد . و با آنها بنشين كه بر زنان پيكار نيست . ام وهب پذيرفت و پيش زنان بازگشت .
سپس عبد اللّه به ميدان كارزار رفت و همچنان به نبرد پرداخت تا دو نفر ديگر از افراد دشمن را بكشت ، و سرانجام به دست هانى بن ثبيت حضرمى و بكير بن حى تميمى به شهادت رسيد . همسرش ام وهب