فلو خلد الملوك اذن خلدنا * و لو بقى الكرام اذن بقينا
فقل للشامتين بنا افيقوا * سيلقى الشامتون كما لقينا
سپس گفت : آگاه باشيد ، به خدا سوگند ، پس از اين جنگ اندك مدتى بيش زنده نخواهيد ماند . آن قدر كه سوارهاى بر مركب خويش بنشيند مهلت نخواهيد يافت . و آنگاه گردش ايام و حوادث روزگار همانند چرخ آسيا بر سر شما چرخ زند و مانند مدار سنگ آسيا شما را مضطرب و پريشان سازد . پس همفكران خود را فراهم سازيد و با يكديگر مشورت كنيد كه بعدا از كردهء خود پشيمان نشويد و امر بر شما پوشيده نماند . آنگاه مهلتم ندهيد و كار مرا يكسره كنيد . من بر خدا كه پروردگار من و شماست توكل مىكنم ، كه اختيار هر جنبندهاى در يد قدرت اوست ، و پروردگار من هر كس را اراده كند بر صراط مستقيم هدايت خواهد كرد .
در اين اثنا زهير بن قين بر اسب خويش كه دمى دراز داشت با سلاح تمام به سوى دشمن شتافت و با سخن خود آنان را اندرز گفت ، اما آنان به او ناسزا گفتند . ابن زياد را مدح كردند . پس زهير به آنها گفت :
اى بندگان خدا ، فرزندان فاطمه از پسر سميّه بيشتر شايستهء دوستى و ياريند . اكنون اگر آنها را يارى نمىكنيد خدا را به ياد آوريد و از كشتن آنان خوددارى كنيد . پس شمر تيرى به او انداخت و او را به باد ناسزا گرفت و گفت : خدا هم اكنون تو و يارت را خواهد كشت . زهير گفت : مرا از مرگ مىترسانى ، به خدا مرگ با او را از ماندن با شما به مراتب بيشتر دوست دارم . آنگاه حسين ( ع ) وى را خواست و او نيز از برابر دشمن بازگشت . همين كه حر بن يزيد مشاهده كرد كه اين قوم به جنگ با آن حضرت تصميم گرفتهاند رو كرد به عمر بن سعد و گفت : آيا تو با اين مرد جنگ خواهى كرد ؟ گفت : به خدا بله ، جنگى كه دست كم سرها بيفتند و دستها بريده گردند .
حرّ گفت : آيا در آنچه به شما پيشنهاد كرد ، رضايت نمىدهيد ؟
عمر بن سعد گفت : اگر كار با من بود رضايت مىدادم ، اما امير تو اين را نپذيرفت . پس حرّ بيامد تا در كنارى از مردم بايستاد . يكى از مردان قومش نيز با وى بود به نام قرة بن قيس . حرّ به او گفت امروز اسبت را آب دادهاى ؟
گفت : نه .
گفت : نمىخواهى آن را آب دهى ؟
قرّه گويد ، به خدا سوگند ، پنداشتم كه مىخواهد دور شود و در جنگ شركت نكند . و خوش ندارد كه من او را در آن حال بينم . به او گفتم من اسبم را آب ندادهام ، و اكنون مىروم تا آن را آب دهم .
گويد از جايى كه وى بود دور شدم . به خدا چنانچه مرا از مقصود خويش آگاه كرده بود با وى نزد حسين ( ع ) رفته بودم .
پس حرّ اندك اندك خود را به حسين ( ع ) نزديك ساخت . يكى از قوم وى به نام مهاجر پسر اوس گفت : اى پسر يزيد چه مىخواهى ؟ آيا مىخواهى حمله كنى ؟ حرّ وى را پاسخ نگفت و لرزش سراپايش را گرفت .
مهاجر گفت : به خدا كار تو مرا به شك و ترديد واداشته . هرگز به هنگام جنگ تو را به اين حال نديده بودم كه اكنون مىبينم . اگر به من مىگفتند ، دليرترين مردم كوفه كيست ؟ غير از تو از كسى نام نمىبردم . اين