تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
به خدا اگر بدانم كشته مىشوم سپس دوباره زنده شده و مىسوزم و خاكسترم به باد مىرود و هفتاد بار با من چنين كنند از تو جدا نشوم تا در راه تو جان دهم . پس چرا چنين نكنم كه يك بار كشته شدن است و سپس كرامتى كه هرگز پايان نمىپذيرد . آنگاه زهير بن قين گفت : به خدا سوگند اى فرزند پيمبر دوست دارم هزار بار كشته شوم و دوباره زنده گردم و آماده هستم كه خداى تعالى مرگ را از تو و اين جوانان و فرزندان و خاندان تو دور سازد . گروهى ديگر از ياران وى سخنانى گفتند كه همانند يكديگر بود و اغلب آنها سخنشان چنين بود : به خدا از تو جدا نمىشويم . جانهاى ما به فدايت باد . دست و صورت تو را حفظ مىكنيم ، و چون كشته شديم تكليف خويش را ادا ، و تنها در برابر پروردگار خود انجام وظيفه كرده‌ايم . در همين موقع بود كه به محمد بن بشير حضرمى اطلاع رسيد ، پسرت در مرز رى اسير شده . گفت : مىدانم و پاى خدا حسابش مىكنم و جان خود را نيز ، هرگز دوست نداشتم كه پسرم اسير باشد ، و من زنده بمانم . حسين ( ع ) كه اين خبر را شنيد ، گفت ، خدا تو را رحمت كند . بيعتم را از تو برداشتم . برو براى نجات پسرت كوشش كن . ابن بشير گفت : چنانچه من از شما جدا شوم بهتر است كه درندگان مرا بدرند و زنده زنده بخورند . حسين ( ع ) جامه‌هايى از برد به وى بخشيد و گفت : اين پنج عدد برد را كه ارزش آن هزار دينار است به وسيلهء فرزند خود بفرست تا در رهايى برادرش بكوشد . وى اين امر را پذيرفت و جهت آزادى فرزندش توسط برادرش ارسال داشت . در اين موقع حسين ( ع ) به ياران خود دستور داد كه خيمه‌هاى خويش را نزديك يكديگر نصب ، و طنابها را در هم كنند و ما بين خيمه‌ها باشند چنان كه همگى در برابر دشمن قرار گيرند و همهء راهها از راست و چپ را زير نظر گيرند تا در جهتى كه ممكن است دشمن از آنجا حمله كند آماده باشند . ابو مخنف از على بن الحسين زين العابدين ( ع ) آورده است : كه گفت : شبى كه فرداى آن پدرم به شهادت رسيد ، نشسته بودم . عمه‌ام زينب از من پرستارى مىكرد . پدرم در خيمهء خويش از ياران گوشه گرفته بود . جون غلام ابو ذر پيش وى بود و به شمشير خود مىپرداخت و آن را درست مىكرد . پدرم اشعارى به اين شرح مىخواند :
يا دهر اف لك من خليل * كم لك بالإشراق و الاصيل من صاحب و طالب قتيل * و الدهر لا يقنع بالبديل و كل حي سالك السبيل * ما اقرب الوعد من الرحيل و انّما الامر الى الجليل
على بن الحسين ( ع ) مىگويد : پدرم اين شعر را دو سه بار خواند تا فهميدم و مقصود او را بدانستم ، و اشك چشمانم را گرفت . اما اشكم را نگه داشتم و خاموش ماندم و بدانستم كه بلا نازل شده است . عمه‌ام نيز اشعار برادر را شنيد ، او زن بود و زنان رقّت دارند ، و استعداد زارى . نتوانست آرام بگيرد . برخاسته و جامهء خود را مىكشيد . نزد وى رفت و گفت : اى واى از داغ عزيز . اى باقىماندهء سلف و پناهگاه خلف . كاش آن روز كه فاطمه مادرم يا على پدرم يا حسن برادرم ، از دنيا برفتند ، زندگيم به سر رسيده بود . امام ( ع ) نگاهى به او كرده گفت : خواهرم ، شيطان بردبارى تو را نبرد . زينب گفت : پدر و مادرم فدايت . غم و اندوه را از من