تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
حسين بن على ( ع ) به سرزمين تو فرود آمده و كنار توست ، اين را از او مىپذيرى ؟ به خداى سوگند چنانچه از ديار تو برود و دست در دست تو ننهاده باشد نيرو و عزّت از آن وى باشد و ضعف و زبونى از آن تو . اين پيشنهاد را مپذير كه مايهء ضعف است . بايد به حكم تو تسليم شوند ، كه اگر مجازات كنى اختيار آن با تو باشد و اگر مىبخشى به اختيار تو باشد . ابن زياد گفت : چه خوب گفتى . رأى تو درست است . آنگاه ابن زياد شمر بن ذى الجوشن را پيش خواند و گفت : اين نامه را پيش عمر بن سعد ببر كه به حسين و يارانش بگويد به حكم من تسليم شوند . اگر پذيرفتند آنها را به مسالمت پيش من بفرستد و اگر نپذيرفتند با آنها بجنگد ، و چنانچه پذيرفت و جنگ را آغاز كرد ، مطيع فرمان او باش و چنانچه ابا كرد تو فرمانرواى سپاه باش و ابن سعد را گردن بزن ، و سرش را پيش من بفرست . سپس ابن زياد به عمر بن سعد نوشت : من تو را سوى حسين نفرستاده‌ام كه دست از او بدارى و بيهوده وقت بگذرانى يا به سلامت و بقا اميدوار سازى و يا بنشينى و پيش من از او عذرخواهى و وساطت كنى . بنگر چنانچه حسين و يارانش تسليم فرمان من شدند ، آنها را به مسالمت نزد من بفرست ، و چنانچه دريغ كردند به آنها حمله بر و خونشان بريز و اعضاى بدن آنها را ببر كه استحقاق اين كار را دارند . چنانچه حسين كشته شد اسب بر سينه و پشت وى بتاز كه ناسپاس و مخالف است . منظور من اين نيست كه اين كار پس از مرگ زيانى مىزند ، اما قولى داده‌ام كه اگر او را كشتم با وى چنين كنم . چنانچه به دستور ما عمل كردى پاداش فردى را خواهى داشت كه مطيع فرمان بوده و اگر از انجام آن ابا كردى از مقام خود و سپاه كناره‌گير و اين امر را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه دستور خويش را به او داده‌ايم . و السلام . همين كه نامهء ابن زياد به ابن سعد رسيد و بخواند رو كرد به شمر و گفت : آيا مىدانى چه كردى ؟ واى بر تو ، خدا خانه‌ات را خراب كند و آنچه را كه دربارهء من انديشيده‌اى خداوند آرزويت را برآورده نسازد . به خداى سوگند مىدانم كه تو نگذاشتى آنچه را به او نوشته بودم بپذيرد و كارى را كه اميد داشتم به صلاح آيد ، تباه كردى . به خدا سوگند حسين ( ع ) تسليم نخواهد شد . سوگند به خدا همان دلى را كه على داشت در ميان دو پهلوى پسرش قرار دارد . در اينجا شمر به دو گفت : به من بگو چه خواهى كرد . فرمان اميرت را اجرا مىكنى و با دشمن در جنگ مىشوى ؟ در غير اين صورت سپاه و اردو را به من واگذار . عمر گفت : نه در تو چنين كرامتى نمىبينم . خودم اين كار را بر عهده مىگيرم ، و تو همان سردار لشكر پيادگان باش . پس شامگاه پنجشنبه كه نه روز از محرم گذشته بود ، عمر بن سعد سوى حسين حمله برد . از طرفى شمر نيز بيامد و نزديك ياران حسين ايستاد و فرياد كرد : كجايند پسران خواهر ما يعنى عباس و جعفر و عبد اللّه و عثمان فرزندان على ( ع ) ؟ پس حسين ( ع ) به آنان گفت : وى را پاسخ گوييد . هر چند مردى فاسق است ؛ اما با شما نسبت خويشاوندى دارد . به اين معنى كه مادر آنها ام البنين از قبيلهء بنى كلاب و شمر نيز از همان طايفه بود . پس برادران امام پيش شمر آمدند و گفتند : چه‌كار دارى و چه مىخواهى ؟ شمر گفت : اى پسران خواهر من شما در امانيد . جان خود را در خطر ميندازيد و به خاطر برادرتان حسين خود را بكشتن مدهيد ، و خود را فرمانبردار يزيد سازيد . برادران به دو گفتند : خدايت لعنت كند . امانت را نيز لعنت كند . آيا رواست كه ما را امان دهى ، در حالى كه فرزند رسول اللّه ( ص ) امان ندارد ؟ در اين موقع عباس بن امير المؤمنين ( ع ) بانگ برآورد كه دستهاى تو بريده باد اى دشمن خدا و لعنت بر