تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
امانى كه تو براى ما آورده‌اى . تو ما را امر مىكنى كه دست از برادر و مولاى خود حسين فرزند فاطمه ( ع ) برداريم و سر به اطاعت افراد نفرين‌شده‌اى كه از فرزندان نفرين شده هستند درآوريم ؟ ! شمر در خشم و غضب شد و به سوى سپاه بازگشت و اين در حالى بود كه خاله‌زادهء آنها كه نامش عبد اللّه بن ابى محمل بن حرام و برخى جرير بن عبد اللّه بن مخلد كلابى را نام برده‌اند سوى ابن زياد رفته و براى اين چهار برادر امان گرفته بود و ابن زياد اين امان‌نامه را به وسيلهء يكى از غلامان خود براى آنان به كربلا فرستاده بود . پيش از اين نيز اشاره شد كه مادر اين چهار تن ام البنين همسر على ( ع ) عمهء عبد اللّه بود . پس با مشاهدهء امان‌نامه يك صدا گفتند : ما هرگز به امان گرفتن از پسر سميّه نيازى نداريم . بهترين امان از جانب خداوند است . سپس عمر بن سعد فرمان حمله را چنين صادر كرد ؛ اى سپاه خدا ، سوار شويد و به بهشت مژده گيريد . پس لشكر سوار شده تا هنگام غروب به حسين و يارانش يورش بردند . حسين ( ع ) بر در خيمه نشسته بود و به شمشير خويش تكيه داشت و به خواب رفته بود . زينب خواهر آن حضرت سروصدا را شنيد و به برادر خود نزديك شد و گفت : برادر صداها را كه هر آن نزديك‌تر مىشود نمىشنوى ؟ حسين ( ع ) سر را بلند كرده گفت : پيمبر خدا را به خواب ديدم كه به من گفت ، امشب پيش ما مىآيى . زينب به صورت خويش زد و گفت : واى بر من حسين ( ع ) گفت : خواهرم واى از تو دور . آرام باش . رحمت خدا بر تو باد . بنابر روايت ديگر ، حسين ( ع ) نشسته بود كه اندكى خواب بر او چيره شد . همين كه سر برداشت ، به خواهر خويش گفت : هم اكنون جدّ خود محمد ( ص ) و پدرم على ( ع ) و مادرم فاطمه ( ع ) و برادرم حسن ( ع ) را ديدم ، در حالى كه مىگفتند : به زودى نزد ما خواهى آمد . در اين هنگام عباس بن على پيش آمده گفت : برادر ، قوم آمدند . حضرت برخاسته به عباس گفت : برادر ، نزد ايشان برو و بگو ، چه‌كار داريد و مقصودتان چيست و بپرس براى چه آمده‌اند ؟ عباس پيش آنها رفت و با عده‌اى در حدود بيست سوار كه در ميان آنها زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز بودند ، روبرو شد و گفت : چه انديشيده‌ايد و چه مىخواهيد ؟ آنها گفتند : دستور از امير رسيده كه به شما بگوييم به حكم او تسليم شويد ، يا با شما جنگ مىكنيم . عباس گفت : پس شتاب مكنيد تا به نزد ابو عبد اللّه بروم و آنچه را گفتيد به عرض آن حضرت برسانم . آنها بازايستاده گفتند : او را ببين و اين پيام را با وى بگوى . آنگاه با پيام وى نزد ما بيا . عباس نزد حسين ( ع ) بازگشت تا خبر را به او بگويد . در اين موقع ياران وى ايستاده بودند و با آنان سخن مىگفتند و دشمن را پند و اندرز مىدادند ، و از جنگ با حسين ( ع ) بازشان مىداشتند . عباس به نزد حسين ( ع ) آمد و پيام آنان را به اطلاع حضرت رساند . امام گفت : اگر مىتوانى جنگ را تا فردا به تأخير بينداز و امشب آنان را از ما بازگردان ، تا نماز بخوانيم و دعا كنيم و از حضرتش آمرزش بجوييم . خدا مىداند كه من نماز و تلاوت كتابش قرآن و دعاى بسيار و استغفار را دوست دارم . از طرفى مقصود امام در اين موقعيت اين بود كه دستور خويش را با كسان خود بگويد و با آنان وصيت كند . همين كه عباس اين ماجرا را از آنان جويا شد ابن سعد پاسخى نگفت و ايستاد . پس عمرو بن حجاج زبيدى رو كرد به آنان و گفت : سبحان اللّه . به خدا سوگند ، چنانچه اينان از مردمان ترك يا ديلم بودند و چنين خواسته‌اى از ما داشتند ، بدون ترديد مىپذيرفتيم . پس چگونه رواست كه به خاندان محمد ( ص ) مهلت
سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 148 | السيد محسن الأمين / حسين وجدانى