تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيره معصومان ( فارسي ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
باقى نمانده است . پس به شدّت در كار خود بكوش تا هر صبح و شام مرا در جريان امر قرار دهى ، و اين در موقعى بود كه شش روز از ماه محرم مىگذشت . عمر بن سعد ابتدا خواست شخصى را سوى حسين ( ع ) فرستد تا از او بپرسد براى چه آمده و چه مىخواهد ؟ ، پس اين مطلب را به سران لشكر خود عرضه كرد . اما همگى از پذيرفتن اين امر خوددارى كردند ؛ زيرا از حسين ( ع ) شرم داشتند . چون خود در رديف كسانى بودند كه با نوشتن نامه وى را به كوفه دعوت كرده بودند . در اين اثنا كثير بن عبد اللّه شعبى كه يكّه‌سوارى دلير بود و از هيچ كارى روى گردان نبود برخاست و گفت : من پيش وى مىروم . سوگند به خدا چنانچه بخواهى به غافلگيرى او را خواهم كشت . ابن سعد گفت : نمىخواهم به غافلگيرى كشته شود . نزد وى برو و بپرس براى چه آمده است ؟ پس كثير به نزد امام شتافت . همين كه ابو ثمامهء صائدى او را بديد ، به حسين ( ع ) گفت : اى ابو عبد اللّه ، خدايت قرين صلاح بدارد . شرورترين مردم زمين كه به خونريزى و بىپروايى در كشتن از همه جسورتر است سوى تو آمده . پس ابو ثمامه برخاست و نزديك وى رفت و گفت : شمشير خويش را بگذار . گفت : نه ، من فرستاده‌ام ، و براى كسى كرامتى نمىبينم . من پيامى دارم . چنانچه مىشنويد ، مىرسانم ، و اگر ابا داريد از پيش شما بازمىگردم . ابو ثمامه گفت : من دستهء شمشيرت را مىگيرم . آنگاه سخن خويش را بگوى . گفت : به اين شمشير هرگز نبايد دست بزنى . ابو ثمامه گفت : پس پيامت را به من بگو و من از طرف تو مىرسانم . نمىگذارم به او نزديك شوى كه تو بدكاره‌اى . پس به يكديگر ناسزا گفتند و كثير پيش عمر بن سعد شتافت و قضيه را با وى گفت . سپس عمر بن سعد ، قرة بن قيس حنظلى را پيش خواند و او را نزد حسين ( ع ) فرستاد . قرّه سوى امام حركت كرد . و چون حسين ( ع ) او را بديد كه مىآيد گفت : اين مرد را مىشناسيد ؟ حبيب بن مظاهر گفت : بله ، اين يكى از طايفهء حنظله است از قبيلهء تميم ، خواهرزادهء ماست . من او را در عقيده و رأى نيكو مىپنداشتم و گمان نداشتم در اينجا حاضر شود . قره بيامد و به حسين ( ع ) سلام گفت و پيام عمر بن سعد را به وى رسانيد . امام به دو گفت : مردم شهر شما به من نوشته‌اند و مرا به اينجا دعوت كرده‌اند . حال چنانچه مرا از آمدن خوش نداريد ، بازمىگردم . پس از آن حبيب بن مظاهر گفت : اى قره ، واى بر تو . چرا در جمع قوم ستمگر بازمىگردى ؟ ، اين مرد را كه خداوند به وسيلهء پدرانش ما و تو را كرامت بخشيده است ، يارى كن . قره در پاسخ او گفت : نزد يار خود بازمىگردم و پاسخ حسين ( ع ) را بيان مىكنم . آنگاه انديشه مىكنم . پس نزد عمر بن سعد رفت و خبر را با وى بگفت . ابن سعد گفت : اميدوارم ، خداوند مرا از پيكار با او معاف بدارد . سپس اين جريان را براى ابن زياد نوشت . همين كه ابن زياد نامهء ابن سعد را خواند گفت :
الآن اذا علقت مخالبنا به * يرجو النجاة و لات حين مناص
اينك كه پنجه‌هاى ما به او بند شده . اميد رهايى دارد . اما ديگر مفرى نخواهد بود .